X
تبلیغات
نماشا
رایتل

همه چیز از همه جا

نوشته های سید محمد رضا مجابی

طییعت در ادبیات

دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1389 13:22 نویسنده: سید محمد رضا مجابی نظرات: 0 نظر چاپ

            طبیعت  در ادبیات      

         

         

الان که اواخر فصل پاییز است و تا چند روز دیگر قدم در فصل سفید رنگ زمستان می گذاریم، برای اغلب هنرمندان و شاعران روزهای شلوغ و از نظر کاری پر ترافیکی است، زیرا آن طور که بسیاری از اهالی هنر عقیده دارند و این اعتقاد درکار کرد ایشان کاملاً محسوس است؛ فصل برگ ریزان پاییز و به دنبالش فصل پربرف و سرد زمستان درنوع خودش بهترین تصاویر هنری را پیش روی یک هنرمند و شاعر قرارمی دهد، تا او با حس گرفتن از این تصاویر طبیعت درخود فرو رفته و حاصل کار آن شود که در اندک زمانی عالی ترین آثار هنری وکلامی خلق شود.

بی تردید درهمه جای دنیا طبیعت از ابتدا تا امروز همواره یکی از خاستگاه های هنر بوده و ناب ترین آفرینش های هنری از آن سرچشمه گرفته است. به عنوان مثال در هنر نقاشی، یعنی نقاشی مشرق زمین چون مینیاتورهای ژاپـنی و چینی تا نقاشی های مغرب زمین، حتی پرتره ها ردپای بسیار اثرگذاری از طبیعت دیده می شود. یا نه، در هنرهایی چون مجسمه سازی به خوبی رگه هایی از طبیعت مشاهده می شود. جالب تر آن که درهنر شنیداری همچون موسیقی هم الهام گرفتن از طبیعت فراوان است، مثلاً درسمفونی هایی چون «پاستوران» اثر بتهوون و دریاچه قو، اثر چایکوفسکی به طور کامل هنرمند، تحت تأثیر طبیعت پیرامون خویش دست به خلق چنین آثاری زده است. پس با توجه به آنچه عنوان شد، اثرگذاری طبیعت درهنر کلامی که نمونه بارز آن شعر است، پهنا و وسعت زیادی دارد و ما قصد داریم در ارائه این مقال به برخی از جنبه های آن بپردازیم. اما قبل از هرچیز بیان این نکته ضروری است که اثرگذاری طبیعت درآثار ادبی در زمان های گوناگون متفاوت است. هرچند دراین رهگذر پس از قرن نوزدهم و با توجه به گسترش روز افزون زندگی ماشینی این الهام گرفتن از طبیعت در آثار ادبی کم رنگ تر شده و دراغلب آثار امروزی با وجود رگه هایی از طبیعت و نشانه های آن، روشن است این اثرگذاری طبیعت مستقیم نیست بلکه؛ به نوعی تلاش شاعر و نویسنده برای رهایی یافتن از زندگی مدرنیته و تسلیم شدن در دل طبیعت است.

باید گفت بیان «طبیعت» در آثار هنری به طور کلی در سه شکل کلان وجود دارد. گاهی اوقات طبیعت گرایی توصیفی است، به این صورت که شاعر خود در دل طبیعت است و به شکل یک گزارشگر هر آنچه را می بیند، برایمان بازگو می کند. این بازگویی متشکل از وصف هایی دقیق وحساب شده است که با عنصر تخیل و آرایه های ادبی آمیخته گردیده است.

گاه این توصیفات دراوج بلاغت به رشته تحریر درمی آید، یعنی دریک نگاه شاعرانه نیلوفر، همچون فیروزه برآبگینه است، گل لاله به سجاده و عتیق می ماند، گل نرگس به چتری از سیم و یا جامی زرین که درآن عنبر نهاده اند، خزان در هیئت انسانی تصور می شود که به باغ روی نهاده و دگرگونی هایی ایجاد می کند، شاخه های لخت درختان، کمان برمی کشند و سرما کمین می گشاید و خود را عیان می سازد، گلی که از مادر زاده می شود، از چمن ناامید است، قمری و فاخته، آوازخوانی را به خاطر حاکمیت خزان فراموش می کنند و جوی روان چونان سیم یخ پیش روی رهگذران است. جالب آن که این نوع توصیفات اختصاص به شعر کلاسیک ندارد. زیرا در شعر شاعران نوگرایی چون نیمایوشیج و مهدی اخوان ثالث هم بسیار مشاهده می شود مثلا این پاییز همانند پادشاهی که تاجی از زر برسردارد، با افتخار از باغ خزان زده می گذرد. درمقابل این دسته از آثار توصیفی، نوع دیگری از آثار هستند که به نوعی طبیعت گرای تقلیدی هستند، یعنی شاعر و نویسنده خود بسیاری از مناظر طبیعت را ندیده، بلکه آنچه را از دیگران شنیده به تصویر کشیده است و درمقابل این دو نوع، گونه سوم آن است که شاعر و نویسنده طبیعت را بهانه قرار داده تا در سایه سار آن بسیاری از ناگفته ها را بازگو کند که از آن میان می توان به آثار مولوی، فردوسی و سعدی اشاره کرد.

بدون شک دراغلب آثار ادبی جهان طبیعت جلوه خاصی دارد و حتی گاهی اوقات جزء افتخارات ادبی ملل گوناگون به حساب می آید. به عنوان مثال در ادبیات سرزمین هند، طبیعت جایگاه خاصی دارد، یعنی این طبیعت است که درشکل گیری یک اثر ادبی و حتی محتوای آن نقش به سزایی دارد، یا در ادبیات مغرب زمین، طبیعت در آثار شاعران و نویسندگان چون «لامارتین»، «هوگو»، «موسه»، «هاینه»، «لرد بایرون» نقش منحصر به فردی دارد و حتی سبکی تحت عنوان ناتورالیسم با طبیعت عجین می شود. درکنار تمام اینها هر زمان از شعر عربی به خصوص اشعار و قصاید دوران جاهلیت سخن به میان می آید، همه اذهان به سمت و سوی شاعرانی چون «امرء القیس دربیابان های پر از ربع و اطلال و دمن می رود و آن قصاید بالای ۱۰۰ و حتی ۱۵۰ بیتی را در خاطره ها مجسم می کند و یا این که اشعار بدوی بومیان آفریقایی به تمامی نمایانگر طبیعت بکر آن دیار است.

تمام اینها سخن از آن دارد که ادبیات و طبیعت در یکدیگر عجین شده و این چنین آثار خوب و اثرگذاری را خلق کرده اند. البته ناگفته نماند این عجین بودن ادبیات و طبیعت در شعر و سخن فارسی نیز از جایگاه ویژه برخوردار است. این جایگاه در ادوار گوناگون رنگ متفاوتی دارد. مثلا شعر فارسی از اوایل قرن سوم تا پایان قرن پنجم شعر طبیعت است. البته این حضور طبیعت در شعر این دوره دلایل خاص خودش را دارد، از یک طرف شاعران در دربار حاکمانی چون غزنویان به سر می برند و لازم است براساس خوشایند درباریان شعر بسرایند و صله دریافت کنند. پس لازم است منوچهری دامغانی، این شاعر طبیعت گرای فارسی برای دلخوش کردن سلطان مسعود غزنوی این چنین گوید که: «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است و...» و شاعری چون رودکی، این پدر شعر فارسی برای خوشایند سامانیان این گونه لب بگشاید و از طبیعت بهاری سخن بگوید: «آمد بهار با رنگ و بوی طیب و...» سپس این طور تصویرسازی های بدیع ارائه دهد: «آن ابر بین که گرید چون مرد سوگوار/ و آن رعد بین که نالد چون عاشق کمیب» از آن طرف هم از دلایل طبیعت گرا بودن شاعران این دوره برون گرا بودن ایشان است، یعنی شاعران در طبیعت پیرامون خویش سخن را به جولان درآورده و این چنین در لابه لای گل ها و درختان به دنبال گمشده خود بوده تا شاید این گمشده، با راهنمایی آواز فاخته و ناله رعد و گریستن ابر پیدایش شود. اما این حضور طبیعت در شعر و ادب فارسی از قرن ششم جای خودش را به عرفان و عشق و تغزل داد و شاعرانی که هماره مورد بی مهری سلجوقیان قرار گرفته بودند، در خودشان فرو رفته و به کشف و شهود عرفانی پرداختند. البته نمی توان گفت در شعر این دوره طبیعت هیچ جایگاهی ندارد، بلکه در شعر این دوره حضور طبیعت تنها وسیله ای است برای بهتر و واضح تر بیان شدن مقصود شاعر که در اشعار شاعرانی چون حافظ و مولوی نمود خاصی پیدا می کند.

در ادامه این نوشتاربیان این سخن به جاست که در سده اخیر و با ظهور شعر نو، بار دیگر طبیعت در شعر فارسی جایگاه خاص خودش را پیدا کرد. ناگفته نماند این حضور چونان هزار سال قبل نبود بلکه شاعران نوپرداز با مدد جستن از طبیعت بسیاری از مفاهیم اجتماعی و سیاسی را به زیبایی نقل کردند و این چنین به صورت غیرمستقیم زبان به انتقادهای تند گشودند. مثلا در شعر «باغ بی برگی» سروده مهدی اخوان ثالث، شاعر، «ایران» دهه ۳۰ را به باغ پاییز زده تشبیه کرده که نه جامه ای دارد و نه اوج و قدرتی، و تنها باد است که از لابه لای درختان می گذرد.

این باغ اندوهگین نیز هرگاه می خواهد سخن بگوید، تنهای تنها؛ «داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!» و یا در شعر نیمایوشیج از دریا سخن می گوید، منتهی سخن از یک غریق!

باید گفت؛ هر چند شعر، زبان فاخری است و این زبان را همگان نمی توانند به صورت کلاسیک و بی نقصی به کار ببرند؛ اما همه کس می توانند براساس احساسات درونی خودشان سخن بگویند. پس چه خوب است در این روزها که باد سرد پاییزی می وزد و با وزش این باد، هر لحظه صدها برگ زرد روی کف خیابان های آسفالت شده شهر می ریزد، کمی احساسات خودمان را به کار بیندازیم و مناسب حال خویش نوشتاری پراحساس و شاعرانه را روی کاغذ بیاوریم و یا این که در برخورد با همشهریان خود، برای یک لحظه هم شده همدیگر را دعوت کنیم تا با احساس و لطافت خاصی به پیرامون خویش نگاه کنیم و سر آخر این که هر زمان فرصت کردیم یک سر به سراغ آثار شاعرانی چون منوچهری دامغانی بزنیم و با خواندن ابیاتی نغز که برخاسته از میل طبیعت است، بگذاریم «احساسمان کمی هوا بخورد»!

                  

                   طبیعت از ابتدا تا امروز همواره یکی از خاستگاه ها و سرچشمه های هنر بوده است. نقاشی مثلا"، از مینیاتورهای چینی و ژاپنی و نقاشی های هندسی آنها بگیریم تا نقاشی ها و مینیاتورهای عصر تیموری و صفوی و تا منظره سازی های نقاشان قرن هفدهم و هجدهم و اوائل قرن نوزدهم مثل "‌‌ترنر " و " کانستبل " و تا نقاشان امپرسیونیست ون گوگ، گوگن،‌‌ مونه،‌ پیسارو و نیز امروزکه در کنار مکاتب گوناگون قرن بیستم آثاری هست که به صورتی نو از طبیعت مایه می گیرد. یا حتی در موسیقی که هنری است شنیداری و در وهله اول چنین به نظر می رسد که با طبیعت هیچ ارتباطش نیست. در صورتی که بسیاری از آثار معروف آهنگسازان نامدار جهان خاستگاهی طبیعی دارد. امثال سمفونی" پاستورال" بتهوون یا"در یچه قوی" چایکوفسکی یـــــا"چهارفصل" ویدالدی، که هر کدام به نحوی بر اثر تاثیر ویژه آهنگساز از طبیعت آفریده شده‌اند و از همه بارزتر در هنر شعر، که نمونه ها و نشانه های آن را از قدیم ترین ایام تا کنون، در آثار منظوم و شاعرانه همه کشورهای جهان می توان دید. از ترانه ها و شعرهای "سافو "و "‌بیلی تیس " در سرزمین سرسبز و سواحل جادویی یونان بگیرید تا شاعران جاهلی عرب مثلا" " امرء القیس " در بیابانهای پر از « ربع و اطلال و دمن » یا تغزلات آغاز قصاید قصیده سرایان قرون پنجم و ششم، مثلا" " فرخی " و " ازرقی " و " خاقانی " و به ویژه " منوچهری " که اصلا" شاعر طبیعت نام گرفته است. تا کلا" همه شاعران رمانتیک قرن نوزدهم سراسر اروپا که دیگر زمینه اصلی و چشم انداز غالب آثار شعر آنها طبیعت رنگارنگ و رویایی است امثال " لامارتین "، "‌ هوگو "، " موسه "، "‌ هاینه "، " بایرون " و بسیاری دیگر، و تا شاعران امروز، مثلا"سن ژون پرس" و رابطه او با دریا و "رابرت فراست" و رابطه او با صحرا و جنگل یا "نیما"‌ و طبیعت مازندران یا "نرودا" که حتی به اجزای طبیعت نیز به چشم اعضای محبوب خود نگاه می کند.

و جز اینان، شاعران دیگر هم. که البته مستقیما"‌ با طبیعت صرف روبه‌رو نیستند. یعنی صرف وصف طبیعت را در شعر آنان نمی توان دید، ولی آنها نیز به نحوی با طبیعت در آمیخته اند و در اشعار آنها، تصویرهای گوناگون طبیعت در حکم ما به ازاء های بیان اندیشه های آنهاست. و البته شاعرانی بوده اند و هستند که مطلقا" با طبیعت سر و کار نداشته اند و طبیعت همواره در حاشیه شعر آنها و در حقیقت تحت ااشعاع دور پروازهای تخیل و تفکر آنها بوده است. مثلاً "فردوسی"‌‌ و "مولوی" و "حافظ" یا "دانته" و "شکسپیر" و "گوته"‌. (طبیعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسینی،87 و88) شاید بتوان گفت که در یک دوره از تاریخ، همه انسانها شاعر بوده اند، در آن دوره ای که از رویدادهای عادی طبیعت در شگفت می شدند و هر نوع ادراک حسی از محیط برای آنها تازگی داشت، حیرت آور بود و نام نهادن بر اشیاء خود الهام شعری بود. دیدن صاعقه، با احساس جریان رودخانه و سقوط برگها بدون هیچگونه نسبتی با زندگی انسان، خودبخود تجربه ابتدایی و بیداری شعری و شعوری بود.کشف هر یک از قوانین طبیعت، خود نوعی بیداری است، نوعی تجربه است، نوعی شعر است.

اشعار پر شور بزرگترین شاعر عبری، با تصویرهای وام گرفته از پرستندگان مشرک طبیعت که آنها را احاطه کرده بودند یا در دوران تبعید از دیاری به دیار دیگر می دیدند، سر زده است. در این شعرها هر نمود طبیعت، زنده به نظر می آید، چنان که در اشعار رمی، یونانی، مصری، بابلی و هندی. در ادب (ادبیات) بدوی هندی و در تصاویر اشعار چینی و ژاپنی، طبیعت به مثابه یک کل عظیم خدایی شده، جلوه می کند و در صورتهای جلوه، گر چه در مواردی گوناگون است،‌‌ اما به اشکال مشابه اشارت دارد. (طبیعت وشعر در گفتگو با شاعران شاه حسینی.62)

اولین بار که ادراک نسبی میان عنصری از طبیعت با عنصری دیگر از طبیعت یا زندگی بوجود می‌آید، آن نخستین ادارک کننده نسبت به آن تجربه یا بیداری، شاعر است و آنکه بار دیگر از آن تجربه به همانگونه سخن بگوید، در حقیقت از آگاهی خویش نسبت به آن بیداری اولی سخن گفته است.(طلا در مس، در شعر و شاعری براهنی )

ژراردونروال که می گوید : «آنکه برای نخستین بار روی خوب را به گل تشبیه کرد، شاعر است و دیگران مقلد او».

امروز ناقدان معاصر، بر اساس همین عقیده، می کوشند که شعر را وهنر را تجربه انسان بنامند و قدیمی‌ترین کسی که از شعر به عنوان تجربه یاد کرده است، یکی از ناقدان اسلامی، یعنی ابن اثیر است که در کتاب الاستدراک (1) از ارتباط شعر و تجربه سخن گفته است و در اروپا امیل زولا این تعبیر را رواج داده است.

تجربه شعری چیزی نیست که حاصل اراده شاعر باشد، بلکه یک رویداد روحی است که ناآگاه در ضمیر او انعکاس می یابد، مجموعه ای از حوادث زندگی اوست، به گفته الیوت : خواندن کتاب اسپیوزا وصدای ماشین تایپ و بوی غذایی که برای شام در حال پخته شدن است، همه اینها ممکن است تجربه یک لحظه باشد.

از آنجا که هر کسی در زندگی خاص خود تجربه هایی ویژه خویش دارد، طبعا" صور خیال او نیز دارای مشخصاتی است و شیوه خاصی دارد که ویژه خود اوست و نوع تصاویر هر شاعر صاحب اسلوب و صاحب شخصیتی بیش و کم اختصاصی اوست و آنها که شخصیت مستقل شعری ندارند، اغلب از رهگذر اخذ و سرقت در خیالهای شعری دیگران آثاری بوجود می آورند. (کدکنی. صور خیال در شعر فارسی)

در رابطه با این موضوع و صور خیال و برداشت های شاعران از طبیعت دسته بندی های گوناگونی را می توان انجام دادو همانطور که در ادامه مطالب آورده خواهد شد نوع نگاه شاعر, دوره و زمان زندگی و مسا‌‌ئل اقتصادی وسیاسی و... یا برداشت از طبیعت باعث ایجاد این تفاوتها شده است. برای بیشتر آشنا شدن با این تغییرات در ابتدا به صورت کلی ادوار شعر فارسی و نوع سبکهای بوجود آمده توضیحات مختصری داده خواهد شد و در ادامه به بحث موردی در رابطه با نوع نگاه شاعرانی که بیشترین تاثیراز طبیعت در اشعار آنها دیده می شود می پردازیم : (ابن اثیر. الاستدراک فی الرد علی رساله ابن الدهان، مصر 1958 ص 17 مقدمه.)

ادوارشعر فارسی

ادوار شعر فارسی بنا به آنچه معمول است به صورت زیر تقسیم شده است :

سبک خراسانی، نیمه دوم قرن سوم، قرن چهارم و قرن پنجم

سبک حد واسط یا دوره سلجوقی، قرن ششم

سبک عراقی، قرن هفتم، هشتم و نهم

سبک حد واسط یا مکتب وقوع و واسوخت، قرن دهم

سبک هندی، قرن یازده و نیمه اول دوازده

دوره بازگشت، اواسط قرن دوازده تا پایان قرن سیزدهم

سبک حد واسط یا دوران مشروطیت، نیمه اول قرن چهاردهم

سبک نو، از نیمه دوم قرن چهاردهم به بعد (خلاصه سبک شناسی شعر فارسی، سید)

شعر ایران ازآغاز تا قرن ششم هجری

در شعر پارسی این دوره که به سبک خراسانی یا ترکستانی معروف شده است معمولترین قالب شعری قصیده و مثنوی است و از نظر محتوانوع غالب در مثنوی حماسه است ودر قصیده مدح وستایش و وصف طبیعت است وهجو که مسائل اجتماعی و عواطف شخصی شاعر است رادرآن راهی نیست. در این دوره شاهنامه های منظومی چون شاهنامه دقیقی، گرشاسبنامه اسدی توسی، شاهنامه فردوسی و... تالیف شد. ( نوبخت. نظم ونثر پارسی در زمینه اجتماعی)

مختصات فکری سبکخراسانی

شعر این دوره شعری شاد و پر نشاط است و از محیط های اشرافی و گردش و تفریح و باغ و بزم سخن می گوید و دلایل آن یکی روحیه ایرانیان کهن و دوم زندگی شاعران بود که صله های گران می گرفتند و مرفه می زیستند و به دربارها رفت و آمد داشتند. با این همه از پند و اندرز و موعظه خالی نیست. روحیه حماسی بر اشعار این دوره حاکم است برونگراست و هرچند دقایق امور عینی را وصف می کند اما با دنیای درون و احساسات و عواطف و هیجان ها و مسائل روحی سر و کار ندارد. توصیف آنقدر غنی است و از جزئیات طبیعت از قبیل انواع گلها و پرنده ها و باغها و می و مطرب و باده انداختن و برف و تیغ و رنگین کمان توصیفات دقیقی شده است. عینی بودن شعر سبب شده است که شاعران به توصیف جزئیات طبیعت بپردازند و شیوه آنها در این زمینه تشبیه مرکب و تشبیه تفصیلی (تشبیه حماسی) است. (سبک شناسی، شمیسا)

شاعران معروف این دوره رودکی، فردوسی، عنصری، فرخی، منوچهری و ناصر خسرو هستند.

شعر پارسی از قرنششم تا قرن یازدهم :

درسال 616 هجری مغولان بر ایران تاختند وچون آوار بر سر ایران فرود آمدند وتمدن ایران را به تباهی کشاندند آواره گی مداحان آوازه جو بیشتر شد این آواره گی آنان را با ناکامی ها و تباهی های جامعه آشنا کردو تلخکام و نومید و خیال بافشان ساخت شاعران که دیگر به ندرت خادم خان و امیری مقتدر بودند از الفاظ و معانی رسمی و زبان تشریفاتی آزاد شدند و به جای مفاهیم قالبی گذشته به درد دل پرداختند و به جای قصیده و قطعه که مفهوم ها را منظم و منطقی بیان می کرد متناسب با اوضاع واحوال پریشان روزگار به غزل و رباعی که فاقد تسلسل معانی است توسل جستند. مثنوی های حماسی، جای به مثنویهای روایی تغزلی، عرفانی و اخلاقی داد. نابسامانی ها در ادبیات غزل هم رخ نمود به طوری که هرچه از دوران حمله مغول پیش تر می رویم ابیات غزل مستقل تر می شود که اوج آن را در غزلهای حافظ می بینیم. حافظ خود به آن نظم پریشان می گوید. به جز آن دامنه زیبایی شناسی در غزل سبک عراقی گسترده شد. در کنار عناصری چون کمان ابرو و کمند زلف و ترک غارتگر و... که زمینه های اجتماعی آن در چپاولگری های هلاکویی و تیموری وجود داشت عناصر زیبایی شناسی برگرفته از طبیعت هم جای گرفت. شاعر زیبایی گلزار و آب و رنگ ارغوان را در چهره یار دید گل و سنبل و سرو و بوستان و پرندگان و آهوان و حالات آنها به جای آن که در تشبیت قصیده جای بگیرد وسیله ای شد برای وصف معشوق.

در این دوره عناصر زیبایی شناسی مدام در حال دگرگونی است شاعر دیگر به کمند زلف قانع نیست از موی پیچش آن را می بیند و از ابرو اشارتهای ابرو را.

در دوره مورد بحث (سبک عراقی) غزل عاشقانه و عارفانه در کنار هم می زیستند و یکدیگر تاثیر می گذاردند. هم عاشقان معشوق مجازی از تعبیرات عارفانه سود می جستند و هم شعرای عارف تعابیر مجازی را به طور نمادین برای بیان مقصود به کار می بردند. با آغاز نمادگرایی عرفانی در شعر عناصر زیبایی شناسی یاد شده به صورت نمادهای اسطوره ای جاودانه در آمد. کمند موی نماد عالم کثرت شد و خال که از اسباب حسن بود به عالم وحدت تعالی یافت و نمونه های دیگر از این دست. آن گاه عشق مجازی و حقیقی به هم پیوند خورد و شاعر عارف جلوه معشوق ازلی را در جمال معشوق زمینی دید و به آن تعبیر معروف ماه را در طشت خانه به تماشا ایستاد این ویژه گی سبب شده است که در بسیاری از غزلیات این دوره ,بدون آشنایی با جهان بینی شاعر نمی توان خط قاطعی بین آن دو کشید. (نوبخت. نظم ونثر پارسی در زمینه اجتماعی)

سبک آذربایجانی

به طور کلی از نظر تحول در فکر و مختصات ادبی شعر سبک آذربایجانی در اوج روند تکامل شعری قرن ششم قرار دارد. در شعر سبک آذربایجانی از نظر فکری فاضل نمایی و اشاره به علوم مختلف، تعلیمات گوناگون از جمله به آداب و رسوم مسیحیت (آران همجوار با ارمنستان)، اشاره به فولکور و عقاید عامیانه از جمله طب و نجوم و جانور شناسی عامیانه مطرح است به نحوی که شعر این مکتب غالب محتاج به شرح و تفسیراست. لحن حماسی در شعر این دوره تبدیل به مفاخره شده است و شاعران این مکتب معمولا درستایش خود داد سخن داده اند. شاعران دیگر را قبول ندارند و هجو می کنند و هم چنین نوعی عرفان نزدیک به شرع از نوع عرفان سنایی در اشعار این مکتب هست. دیگر از ممیزات فکری شعر این مکتب ایران دوستی و توجه به معارف ایران باستان است چنان که خاقانی در قصیده ایوان مدائن از مجد و عظمت گذشته ایران یاد کرده است و نظامی متهم به طرفداری از آیین گران و مجوسان بوده است.

نمونه کامل اشعار این مکتب را در قصیده دردیوان خاقانی ودر مثنوی در آثار نظامی می توان جست.(سبک شناسی، شمیسا)

قرن ششم (شعرعرفانی)

بی توجهی شاهان سلجوقی در اوایل کار به شاعران (نسبت به دوره غزنوی) باعث شد که شاعران کم و بیش به غزل هم توجه کنند یعنی به جای مدح ممدوح به مدح معشوق و به جای توصیف طبیعت به بیان عواطف و احساسات خود بپردازند و به طور کلی از قصیده گاهی به تغزل آن بسنده نمایند. اما در دوره های قبل بازار قصیده و مدح و صله داغ بود. (سبک شناسی، شمیسا)

سبک هندی

در سبک هندی چگونگی برخورد شاعر با طبیعت سخت شایان است، شاعر به جای آنکه در طبیعت قرار بگیرد و آن را وصف کند طبیعت است که در روح شاعر تاثیر کرده و شعر بیان این تاثر است. در سبک هندی شاعر نقاش طبیعت نیست آنچه در عالم خارج واقع می شود برای شاعر مهم نیست بلکه مهم حالاتی است که این امور خارجی در ذهن شاعر به وجود می آورد برون نگری جای خود را به درون نگری می دهد. گل با در آغوش شبنم خفتن تر دامن می شود شاخه دشمن دوست نهایی است که زندان بلبل خواهد شد و آبشار دردمندی است که سر به دیوار می کوبد و می گرید اینگونه برخورد شاعرسبک هندی با طبیعت سمبولیستهای اروپا را تداعی می کند (شعر نقاشی نیست بلکه تظاهری از حالات روحی است و تا سرحد امکان باید ازواقعیت عینی به واقعیت ذهنی رسید. سمبولیستها می گویند : نظرات ما درباره طبیعت عبارت از زندگی روحی خودمان است. ماییم که حس می کنیم و نقش روح خودمان است که در اشیا منعکس می شود از دیگر ویژه گیهای سبک معروف به هندی ورود واژه ها و اصطلاحهایی است که تا آن زمان بار ورود به بارگاه شعر را نداشته اند. (سبک شناسی، شمیسا)

عناصر طبیعت درصور خیال

شعر فارسی را در فاصله سه قرن نخستین، یعنی تا پایان قرن پنجم هجری، باید شعر طبیعت خواند. زیرا، با اینکه طبیعت همیشه از عناصر اولیه شعر در هر زمان و مکانی است و هیچگاه شعر را از طبیعت به معنی وسیع کلمه نمی توان تفکیک کرد، شعر فارسی در این دوره به خصوص از نظر توجه به طبیعت، سرشارترین دوره شعر در ادب فارسی است. چرا که شعر فارسی در این دوره شعری است آفاقی و برون گرا. یعنی دید شاعر بیشتر در سطح اشیاء جریان دارد و در ورای پرده طبیعت و عناصر مادی هستی، چیزی نفسانی و عاطفی کمتر می جوید بلکه مانند نقاشی دقیق که بیشترین کوشش او صرف ترسیم دقیق موضوع نقاشی خود شود شاعر نیز در این دوره همت خود را مصروف همین نسخه برداری از طبیعت و عناصر دنیای بیرون می کند و کمتر می توان حالتی عاطفی یا تاملی ذهنی را در ورای توصیفهای گویندگان این عصر جستجو کرد.

به گفته الیزابت درو : «شعری که از طبیعت سخن بگوید درهمه اعصار مورد نظر شاعران بوده است اگر چه نوع آن به اختلاف ذوق هر دوره و حساسیت شاعران، متفاوت بوده است» اما در شعر فارسی‌، با در نظر گرفتن ادوار مختلف آن، هیچ دوره ای شعر به طبیعت ساده و ملموس این مایه وابستگی نداشته ست و این قدر نزدیک نبوده است زیرا که در هیچ دوره ای شعر فارسی اینقدر از جنبه نفسانی انسانی و خاطر آدمی به دور نبوده است و این مساله آفاقی بودن شعر فارسی در این عصر‌، بیشتر به خاطر این است که در این دوره از نظر موضوعی بیشترین سهم از آن شعرهای درباری و مدحی است و یا حماسه ها و در هر دو نوع، «من» شاعر مجال تجلی نمی یابد تا شعر را به زمینه های انفسی و درونی بکشاند.

طبیعت در شعر این دوره به دو گونه مطرح می شود نخست از نظر توصیف های خالص که وصف به خاطر وصف باید خوانده شود و اینگونه وصفها در قطعه های کوتاهی که از گویندگان عصر سامانی از قبیل شعرهای کسایی بر جای مانده به خوبی دیده می شود و بی گمان این شعرها شعرهایی است کامل و نباید تصور کرد که بریده هایی از یک قصیده مدحی است مانند :

آن خوشه های رزنگر آویخته سیاه

گویی همه شبه به زمرد درو زنند

و آن بنگ چزد بشنو در باغ نیمروز

همچو سفال نو که به آبش فرو زنند (عوفی. لباب الاباب، ص272)

و اینگونه قطعه های کوتاه وصفی در شعر شاعران تازی از قبیل ابن معتز و ابن رومی و سری رفاء نمونه‌های بسیار دارد و منظور از آنها وصف به خاطر وصف است و نوعی نقاشی.

از این گونه شعرهای کوتاه که بگذریم قصایدی است درباره طبیعت که مستقیما" مطرح می شود اما به بهانه مدیح یا بندرت موضوعی دیگر در همین حدود، این دسته شعرها را نیز باید از مقوله وصف به خاطر وصف به شمار آورد، از قبیل بیشتر وصفهای منوچهری.

در این گونه وصفها، که حاصل مجموعه ای از تصاویر طبیعت است، جز ترسیم دقیق چهره های طبیعت شاعر قصدی هنری ندارد و اینگونه تصاویر طبیعت گاه به طور ترکیبی در ضمن قصاید ترسیم می شود و گاه جنبه روایی و وصف قصه وار دارد و در این وصفهای قصه وار، اگر چه تنوع کمتر دیده می شود، اما حرکت و حیات بیشتر است، از قبیل بعضی قصاید منوچهری که درآن به طور روایی به وصف طبیعت می پردازد و نمونه دقیق تر آن را باید در مسمط های او جستجو کرد.

درمجموع، همه این انواع توصیف ـ که باید انها را وصف به خاطر وصف خواند ـ تصویرهایی هستند بسیار ساده و آفاقی دور از هر ـ گونه زمینه عاطفی و در بحث ما مجال تحقیق درباره انواع و جزئیات این وصفها نیست، اما یک نکته را در باب اینگونه وصفها نباید فراموش کرد که عناصری که صور خیال را تشکیل می دهد به طور طبیعی از اجزای دیگر طبیعت و دنیای ماده است و این کار نتیجه طبیعی موضوع شعر است، اگر چه در همین نوع شعرها نیز ـ در پایان این دوره ـ گاه، یک روی تصویر طبیعت امور انتزاعی و ذهنی است آنگونه که در اواخر این دوره در شعر مسعود سعد می‌خوانیم‌ :

دوش گفتی ز تیرگی شب من

زلف حور است و رای اهریمن

زشت چون ظلم و بیکرانه چون حرص

تیره چون محنت و سیه چون حزن (دیوان مسعود سعد، ص 457 )

و با اینکه طبیعت یک چیز است برداشت شاعران از آن دگرگون می شود و یادآور آن سخن کالریج است که گفت : طبیعت هرگز تغییر نمی کند بلکه تاملات شاعران درباره طبیعت است که دگرگونی می پذیرد و پیرو احساسات و طبایع ایشان است.

گذشته از وصفهای متنوع و گسترده که در شعر این دوره وجود دارد طبیعت به گونه ای دیگر در صور خیال گویندگان این عصر تجلی دارد که از نظر مجموعه تصاویر شعری این دوره قابل بررسی است، بدینگونه که گویندگان، گذشته از وصفهایی که از طبیعت می کنند، در زمینه های غیر از طبیعت ـ یعنی در حوزه بسیاری از معانی تجریدی و یا تصاویری که از انسان و خصایص حیاتی اوست ـ باز هم از طبیعت و عناصر آن کمک می گیرند. در اینجاست که رنگ اصلی عنصر طبیعت در تصاویر شعری این دوره روشن تر و محسوس تر آشکار می شود، زیرا در وصف مستقیم طبیعت از طبیعت کمک گرفتن امری است بدیهی اما به هنگام سخن گفتن از چیزهایی که بیرون از حوزه طبیعت است اگر شاعری از طبیعت و عناصر آن کمک بگیرد در آنجاست که شعرش بیشتر عنوان شعر طبیعت می تواند پیدا کند و این نکته اغلب از نظر ناقدان و شاعران عصر ما نیز مورد غفلت واقع شده است که تصور می‌کنند سخن گفتن مستقیم از روستا، تصاویر یا دید شاعر را روستایی می کند. همچنین اگر گوینده‌ای درباره جبر یا اختیار یا مرگ و زندگی سخن گفت دید فلسفی دارد، در صورتی که در چنین مواردی، نفس موضوع است که روستا است و نفس موضوع است که فلسفه است.

جستجوی عناصر طبیعی در شعر گویندگان این عصر نشان می دهد که دید گویندگان این دوره بیشتر دید طبیعی است و نه تنها در وصفهای طبیعت بلکه در زمینه های دیگر نیز توجه شاعران به طبیعت نوعی تشخص و امتیاز دارد و در هر زمینه ای از زمینه های معنوی شعر، در تصویرهای شعر، عنصر طبیعت بیشترین سهم را داراست. البته این طبیعت در این سه قرن تحولاتی دارد که نباید فراموش شود زیرا در دوره نخستین تا نیمه اول قرن چهارم ـ بجز موارد استثنایی ـ ساده و زنده است و در شعر نیمه دوم قرن پنجم ـ بجز در موارد استثنایی ـ طبیعتی است مصنوعی، ولی در هر دو دوره، طبیعت امری آشکار است. چنانچه در مدیحه های منوچهری خصایل روانی ممدوح با طبیعت و عناصر طبیعت سنجیده می شود و تصاویری از اینگونه در شعر او و معاصرانش بسیار می توان دید :

الا یا سایه یزدان و قطب دین پیغمبر!

به جود اندر چو بارانها، به خشم اندر چو آذرها

بهار نصرت و مدحی و اخلاقت ریاحینها

بهشت حکمت و جودی و انگشتانت کوثرها (دیوان منوچهری، 2)

که تصاویری از نوع «به جود اندر چو بارانها» و «به خشم اندر چو آذرها» و یا «بهار نصرت و مدح» و «ریاحین اخلاق» همه تصاویری هستند ساخته از عناصر طبیعت و معانی انتزاعی و این جنبه گسترش عناصر طبیعت را در تصاویر این دوره، در شریطه های قصاید بیشتر می توان احساس کرد چنانکه در این شریطه فرخی :

همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردون

چو بر دیبای فیروزه فشانی لؤلؤ لالا

گهی چون آینه ی چینی نماید ماه دو هفته

گهی چون مهره سیمین نماید زهره زهرا

عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی

قرین کامکاری باش و یار دولت برنا (دیوان فرخی، 3 )

دیده می شود و در وصفهایی که فرخی و دقیقی و دیگر گویندگان این عصر از معشوق در تغزلهای خود دارند، رنگ طبیعت و زمینه عناصر طبیعی را در تصاویر ایشان به روشنی می توان احساس کرد :

شب سیاه بدان زلفکان تو ماند

سپید روز به پاکی رخان تو ماند

به بوستان ملوکان هزار گشتم بیش

گل شکفته به رخساران تو ماند

دو چشم آهو، دو نرگس شکفته به بار

درست و راست بدان چشمکان تو ماند

ترا بسروین بالا قیاس نتوان کرد

که سرو را قد و بالا بدان تو ماند

دقیقی (لازار، اشعار پراکنده، 147)

که اگر چه به ظاهر طبیعت را با معشوق قیاس کرده ولی منظور ارائه تصاویری از زیبایی معشوق است و در همه این تصاویر یک روی ترکیب خیال، طبیعت است و این گسترش عناصر طبیعت در تصویرها به تصاویر شعرهای غنایی و مدحی محدود نمی شود حتی در حماسه نیز بیشترین سهم، از آن تصاویری است که اجزای آن را عناصر طبیعت تشکیل می دهد چه در تصویرهایی که به گونه اغراق ارائه می شود از قبیل :

سپاهی که خورشید شد ناپدید

چو گرد سیاه از میان بر دمید

نه دریا پدید و نه هامون در کوه

زمین آمد از پای اسبان ستوه (فردوسی، شاهنامه، ج 2؛ ص117)

و چه در تصویرهایی که جنبه تشبیهی یا استعاری دارد مانند :

زگرد سواران هوا بست میغ

چو برق درخشنده پولاد تیغ

هوا را تو گفتی همی برفروخت

چو الماس روی زمین را بسوخت

به مغز اندرون بانگ پولاد خاست

به ابر اندرون آتش و باد خاست (فردوسی، شاهنامه، ج 1؛ ص123)

و از آنجا که شعر این دوره، بیشتر، آفاقی است و به ندرت نمونه شعری که گرایش به بیان انفسی داشته باشد می توان یافت ـ مگر در اواخر این عهد در بعضی شعرهای مسعود سعد و در رباعیهای خیام که بیانی کاملا" انفسی دارد ـ در شعر این دوره بیشترین عنصر، عنصر طبیعت است که دید گویندگان همواره در کار پیوستن اجزای آن است چه در وصفهای عمومی و چه در ساختن تصویرهای دیگر، از این روی هیچ جای اغراق نیست اگر بگوییم شعر فارسی در این دوره شعر طبیعت است هم از نظر وسعت عناصر طبیعت در تصاویر گویندگان این عصر و هم از نظر توجه به سطح و قشر ظاهری طبیعت که طبیعت را در شعر این دوره ملموس و ساده محفوظ نگه داشته و شاعر به هیچ روی در آن سوی تصاویر طبیعت امری معنوی را جستجو نمی کند.

البته میزان دلبستگی گویندگان این دوره به طبیعت یکسان نیست و بر اثر همین اختلاف در زمینه دلبستگی به طبیعت است که تصاویر شعری بعضی از گویندگان از قبیل منوچهری در قیاس با گویندگانی از قبیل عنصری از نظر مواد طبیعت غنی تر است و این تفاوت در قیاس شعر گویندگان قرن چهارم با گویندگان نیمه دوم قرن پنجم نیز به خوبی آشکار است هم از نظر توجه به وصف طبیعت ـ چه وصفهای کوتاه که آن را وصف به خاطر وصف خواندیم، و چه از نظر وصفهای دیگر ـ و هم از نظر استفاده از عناصر طبیعت؛ مثلا" قیاس شعر فرخی سیستانی با ابوالفرج رونی می تواند نماینده خوب این اختلاف باشد که نخستین می کوشد مسائل بیرون از حوزه طبیعت را با کمک تصویرهای طبیعت حسی کند و دومی می کوشد طبیعت ملموس را از رهگذر تصویرهای انتزاعی تازگی و لطافت و رقت بیشتری ببخشد و این کوشش او شعرش را از جنبه ملموس بودن و حسی بودن دور کرده و به صورت مجموعه ای از تصاویر پیچیده و گاه نامفهوم در آورده است و همچنین مسعود سعد سلمان، در قیاس با منوچهری. اما هیچکدام از این گویندگان جز در موارد استثنایی نتوانسته اند مانند شاعران دوره های بعد نهفتگی درون انسان را در تصویرهای طبیعت کشف کنند و این خصوصیتی است که در شعر اروپایی نیز در دوره های خاصی تجلی دارد، مثلا" در ادب انگلیسی وردزورت و پیروان او چنین کوششی در شعرهای طبیعت از خود نشان داده اند.

از ملاحظه شعر فارسی در این عصر، که به حق باید آن را دوره طبیعت در شعر فارسی خواند، به خوبی دانسته شود که با همه فراخی دامنه جغرافیایی محیط زیست شاعران و با همه اختلافاتی که از نظر اوضاع طبیعی در هر ناحیه ای از نواحی مختلف نفوذ شعر فارسی وجود داشته، رنگ عمومی شعرهای طبیعت یکسان است و بهار یا پاییز یا هر پدیده دیگر از پدیده های طبیعت، در شعر مسعود سعد و معزی و قطران یکسان است با اینکه محیط زیست ایشان از یکدیگر جداست، مسعود در هند زیسته و معزی در خراسان و قطران در آذربایجان و بالتبع هر کدام از این نواحی از نظر طبیعت ویژگی های خاصی را داراست.(شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی، خلاصه صفحات300تا326)

خصایص عمومیعناصر طبیعت درصورخیال (عصرمنوچهری و فخر الدین گرگانی) 400 تا450 هجری

نیمه اول قرن پنجم از نظر فراوانی شعرهای موجود، و هم از نظر وجود چند شاعر برجسته از قبیل منوچهری و فرخی و فخر الدین گرگانی و ناصر خسرو (اگر چه مقداری از زندگی وی در نیمه دوم این قرن گذشته) و قطران تبریزی و هم از نظر گسترش دامنه تصاویر شعری سرشارترین دوره های شعر فارسی است. زیرا در این دوره خصایص برجسته صور خیال شاعران دوره قبل هنوز در شعر گویندگان درجه اول از قبیل منوچهری و فرخی و ناصر خسرو دیده می شود و از سوی دیگر نشانه‌های بعضی تازگی ها نیز در اسلوب ارائه تصاویر بیش و کم دیده می شود که درحد اعتدال است، ولی از سوی دیگر شاعران درجه دومی نیز در این عصر زیسته اند که از شعرشان سندی قابل توجه در دست نیست.

ذهن شاعران بیشتر می کوشد، در ساختن تصاویر مادی، در ترکیب عناصر طبیعت تصرف کند و از این روی در این دوره مجموعه ای از «تشبیهات خیالی» داخل شعر فارسی می شود که نمونه وسیع آن را در تصاویر شعر منوچهری می بینیم و در شعر دیگر گویندگان نیز بیش وکم وجود دارد و در دوره بعد در شعر ازرقی به حد افراط می رسد. این خصوصیت که در واقع صورت متبلور و اغراق آمیز رنگ اشرافی تصاویر شعر فارسی است، در دوره قبل بسیار کم بود، ولی در این دوره شیوع بیشتری دارد و می بینیم که در شعر منشوری سمرقندی از دریای مشکی که آبش زر است و موجش زرین و نهنگش از سندروس و تمساحش نیز زرین است سخن به میان می آید و هچنین از عبهر سیمین و سرو یاقوتین درین تصویر آتش :

گهی چون عبهری سیمین همی بر آسمان یازد (لباب الاباب، عوفی 280)

گهی چون سرو یاقوتین همی بالد با بر اندر

با همه توجهی که نسبت به تشبیهات خیالی در شعر این دوره دیده می شود و همچنین گرایشی که ذهنها به تصویرهای انتزاعی دارد، باز هم سهم عمده اجزاء خیال از طبیعت گرفته می شود و این دوره، همچنان ادامه دوره طبیعت در شعر فارسی است و وجود منوچهری و فرخی در این عصر ـ از نظر تصاویر طبیعت ـ به حدی دارای اهمیت است که روزگار ایشان را باید دوره کمال شعر طبیعت در شعر فارسی به شمار آورد.

از این روی حرکت و پویایی در نوع تصاویر شاعران این دوره نسبت به دوره قبل امری است آشکار. اغراقها گسترشی بیشتر یافته ولی درحوزه طبیعت و تشبیهات و استعارات، هنوز به حد تفریط و افراط نرسیده اما در زمینه مدح شاعران اغراق و غلو را وسعت داده اند.

بر روی هم دو جریان در شعر این دوره وجود دارد که نماینده یکی از آنها عنصری است و نماینده دیگری منوچهری. کوشش منوچهری و اسلوب او بر این است که گرد تصاویر موجود گویندگان دوره قبل، نگردد و تخیل خویش را، در زمینه طبیعت و اشیاء به کار وا دارد و هر چیز را از دیدگاه خود بنگرد و کوشش عنصری بیشتر بر این است که تصاویر دیگران را بگیرد و با تصرفی عقلانی آن را به صورتی تازه جلوه گر کند و در حقیقت از صنعت به جای طبع، کمک بگیرد.

با اینکه تصویرها تنوع بیشتری یافته و محدودیت دوره قبل ـ که فقط به تشبیه نظر داشتند ـ در شعر گویندگان این عصر دیده نمی شود، هنوز تزاحم تصویرها در شعر این دوره به حدی نیست که ایجاد پیچیدگی و تضاد کند و اغلب وصف ها حسی و طبیعی می نماید و این دوره را نیز باید دوره «تصویر به خاطر تصویر» خواند زیرا کوشش اصلی شاعران در همین راه محدود می شود.

با کوشش عنصری و اقمار او تصویرهای تلفیقی در شعر این دوره آغاز می شود و صورت افراطی آن را در شعر نیمه دوم قرن پنجم خواهیم دید. با این همه در کنار این جریان، همانگونه که یاد شد، دسته ای دیگر از شاعران از قبیل منوچهری و فخر الدین اسعد و قطران تا حدی به تجربه های شخصی خود نظر دارند.

از صور خیال، که در این دوره نسبت به دوره قبل شیوع بیشتری یافته، یکی تمثیل است که بیشتر در زمینه های غیر وصفی و غیر طبیعت مورد استفاده قرار می گیرد و هر چه شاعران از وصف ها و تصویرهای طبیعت دورتر می شوند و به اندیشه و به خصوص معانی حکمی روی می آورند، شیوع بیشتری می یابد و در دوره های بعد رواج آن بیشتر می شود. (شفیعی کدکنی. محمدرضا. صور خیال در شعر فارسی،خلاصه صفحات474 تا 485)

خصایص عمومیعناصر طبیعت در صورخیال (عصر بلفرج رونی و ازرقی هروی)450 تا 500 هجری

در این دوره شعر فارسی در دو جهت سیر می کند، یک دسته از شاعران همان اسلوب متقدمان را ادامه می دهند و خصوصیات تصاویر شعری ایشان، همان خصایص تصاویر گویندگان دوره قبل است، با این تفاوت که در صور خیال اینان هیچ یک از تشبیهات و یا استعارات حاصل تجربه مستقیم گوینده نیست و آنچه هست همان تصاویر رایج دوره قبل است که با نوعی تصرف عقلی و منطقی ـ چنانکه عنصری در دوره قبل می کرد ـ همراه شده و در حقیقت دوره مضمون سازی است. از نمایندگان این گونه شعرها لامعی و معزی را باید نام برد که در سراسر دیوان این دو تن کمتر می توان به تصویری برخورد که برای نخستین بار در شعر فارسی عرضه شده باشد و چنانکه خواهیم دید این گونه شاعران جز زیر و بالا کردن تصاویر رایج شاعرانی از قبیل منوچهری و فرخی کاری ندارند، در حقیقت دوره تصویرهای تلفیقی است که پیش از این درباره اش سخن گفتیم.

دسته دیگر از شاعران می کوشند در اسلوب تصاویر شعری خود تجدید نظری کنند و این تجدید نظر طلبی در شعر ازرقی رنگی دارد و در شعر بلفرج رنگی دیگر. ازرقی از رهگذر توجه به تصویرهای خیالی در صور خیال خود نوعی تازگی ایجاد می کند که تا قرنها اهل ادب این گونه تشبیهات را از خصایص کار او می شمارند و بعضی مانند رشید وطواط به شدت از آن انتقاد می کنند.

در همین عصر، مسعود سعد سلمان ـ که بزرگترین شاعر این دوره باید به حساب آید ـ بیش و کم تمایلاتی به همین اسلوب دارد، اگر چه از جهتی دیگر وی به اسلوب عنصری ـ که تلفیق منطقی تصاویر و دیگران بود ـ متمایل است و در شعرهای غیر حسی او ـ که تجربه مستقیم ندارد ـ رنگ تقلید و تکرار چیزی است آشکارا.

این دوره، دوره ختم تجربه های حسی در زمینه طبیعت است و شاعران بیشتر از دیوانهای پیشینیان خود مایه خیالها می گیرند و به همین جهت است که هیچ یک از وصفهای طبیعت که در شعر این دوره آمده آن زیبایی و لطف شعر دوره قبل را ندارد و اغلب تصاویری است مرده، مثل گلی که از جای خود آن را در آورده باشند و در جای نامناسبی کاشته باشند و آن گل در نتیجه این تغییر جا پژمرده باشد و به همین جهت است که تصاویر شعری از تناسب و هماهنگی با یکدیگر محرومند و چنانکه در شعر معزی دیده می شود. وی به علت دوری از تجربه های حسی، تصاویری در شعر خود آورده که یکدیگر را نفی می کنند و با اینکه این دوره یکی از پر شعرترین دوره های ادب فارسی است و حوزه جغرافیایی زیست شاعران از دوره های قبل وسیع تر است ؛ رنگی محلی را به هیچ روی در تشبیهات و وصفهای گویندگان این عصر نمی توان دید. (شفیعی کدکنی. محمدرضا صور خیال در شعر فارسی، خلاصه صفحات577 تا612)

خصایص عمومیعناصر طبیعت در صور خیال( عناصر معنوی شعر) 500 تا600

اگر عامل اصلی را در محدودیت خیالهای شعرهای فارسی در اواخر قرن پنجم و حتی قرن ششم ـ جز در مورد یکی دو تن ا زچهره های استثنایی ـ این تصور غلط ادبا و شعرا ندانیم (اغلب تصور می کرده اند که اگر کوششی برای تازگی و ابداعی انجام شود بایددر جهتی از جهات تعیین شده به وسیله ادیبان باشد)، بی گمان یکی از عوامل برجسته، همین تصور محدودی است که از جداول امکانات برای ایجاد خیال شاعرانه در ذهن ایشان وجود داشته است. اینان به جای اینکه عناصر تازه ای از طبیعت و زندگی را در داخل شعر کنند و کوشش خود را صرف گسترش حوزه عناصر خیال خود سازند، همواره در حوزه ارتباطهای جدولی میان همان عناصری که قدما داخل شعر کرده بودند، می اندیشیدند، و از این روی در تمام شعرهای آنها نوعی حساب شدگی و ریزه کاریهایی که فقط حاصل اندیشه است، نه احساس، دیده می شود. این عامل یکی از عوامل این طرز تصور از خیالهای شاعرانه است، زیرا می بینیم که هنگامی که خاقانی در عناصر خیال تجدید نظر می کند، شعر او و شعر کسانی که در حوزه او هستند تا مدتها از محدودیت شاعران اواخر قرن پنجم رهایی می یابد. اما پیش از او، و با پذیرفتن عناصر ثابت شده به وسیله قدما، هر گونه کوششی که انجام شده به سامانی نرسیده است و بهترین نمونه ازرقی است که در همه جا و درهمه تذکره ها به شعر او اشاراتی دارند که وی تجدید نظری در خیال شاعرانه انجام داده است، اما این کوشش او فقط و فقط در این بوده است که اغلب یک سوی خیال را از مفاهیم انتزاعی و غیر موجود در خارج، به اعتباری وهمی، برگزیده است؛ اما حوزه تصویرهای شاعرانه او از نظر عناصر اصلی، همان حوزه شعر قدماست، یعنی اگر رودکی از نرگس و ارتباط آن با چشم و دیگر خیالهای وابسته بدان سخن می گفت، او از نرگس زرین، که مفهومی اعتباری و وهمی است، سخن گفته است و به همین جهت کوشش او جز در حد همین ابداع به سامانی نرسیده است.از این روی می توان در رابطه با میزان تاثیر از محیط اجتماعی و سیاسی و... یا طبیعت و صورتهای آن سخن گفت به طور مثال تحقیق این که آیا عناصر طبیعت که مواد سازنده بعضی از این خیالها هستند، تا چه اندازه از قلمرو جغرافیایی و محیط زیست شاعر مایه گرفته و چه مقدار از رهگذر سنت داخل شعر او شده است، و آیا میان تصویرها و خیالهای شاعرانه او مناسبتی با مورد استفاده ا زآنها وجود دارد یا نه و این تناسب تا چه حدی است.( شفیعی کدکنی. محمدرضا. صور خیال در شعر فارسی.,خلاصه صفحات23تا50)

طبیعت از دیدگاهشاعران

طبیعت در شعررودکی

در زمان ساسانیان به سبب مهارتش در داستان سرایی و غزل استاد شاعران نام گرفت. گذشته از قدرت بی مانند شاعری سخت خوش آواز بود و بر بط نیکو می نواخت. گذشتکان از جمله عوفی نابینای مادرزادش دانسته اند اما با توجه به اینکه طبیعت با تمام زیبائیهایش به همراه دنیای شگفت انگیز رنگها در شعر او جلوه تمام دارد پذیرفتن این سخن دشوار است.( نوبخت. نظم و نثر فارسی درزمینه اجتماعی)

شعر رودکی نمونه کامل شعر سبک خراسانی قرن چهارم یعنی شعر عهد سامانی است. روح حماسی که از مختصات مهم سبک خراسانی است برای نخستین بار به صورت کامل در شعر او دیده می شود. در ادبیات زیر از قصیده ای که در وصف بهار سروده شده است روح حماسی او مورد بررسی قرار داده می شود :

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب

نفاظ برق روشن و تندرش طبل زن دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

خورشید را ز ابرو مدد روی گاه گاه چو نان حصاری که گذر دارد از رقیب

شعرها (بهار خرم، چمن، گل و... )(سبک شناسی، شمیسا )

اولین دشواری، در برابر کسی که بخواهد از چگونگی تصویرها وخیالهای شاعرانه در دیوان رودکی سخن بگوید، مساله انتساب ابیات و عدم انتساب آنها بدوست. زیرا از این شاعر پر شعر عصر سامانی جز ابیاتی چند که در دیوانی به نام او گرد آمده سندی در دست نیست و از میان آنچه به نام اوست، جز چند قطعه را به یقین نمی توان از آن او دانست و درباره شعرهای دیگری که به او منسوب است باید با احتیاط سخن گفت.

رودکی نماینده کامل و تمام عیار شعر عصر سامانی و بر روی هم اسلوب شاعری قرن چهارم است. خیال شاعرانه در دیوان او بیش و کم در قلمرو عناصر طبیعت سیر می کند و آنگاه که از نفس طبیعت سخن می گوید او را بیشتر با انسان و طبیعت جاندار می سنجد و از این روی تصویرهای شعر او متحرک، جاندار و زنده است. در نظر او بهار دارای خصایص حیات انسانی و زندگی آدمیزاد است که چرخ بزرگوار لشکری فراهم آورده است، در این لشکر، که ابر تیره است، باد صبا نقب لشکر است، برق روشن به منزله نفاط است و تندر طبل زن است (دیوان رودکی) و ابر به مانند انسان سوگوار می گرید و رعد چون عاشق کثیب و خورشید نیز از زیر ابر، آنگاه که چهره می نماید و پنهان می شود، حصاری است که از مراقب خود حذر دارد روزگار بیمار بود و اینک بهبود یافت و بوی سمن داروی او شد خندیدن لاله از دور، به مانند سرانگشتان حنا بسته عروسی است ژاله بر لاله چون اشک مهجوران است ردیف درختان بادام و سرو در کنار جوی مانند قطار اشتران است از همین نمونه ها به خوبی می توان دریافت که عناصر خیال او را، در وصف طبیعت بی جان، انسان و جانوران دیگر که دارای حس و حرکتند تشکیل می دهد و همین امر سبب زنده بودن طبیعت در شعر اوست، حتی شراب نیز در شعر او دارای شخصیت و جان و زندگی است و در خم می جوشد و مانند اشتر مست کفک به لب می آورد، از هوش می رود و به هوش می‌آید

او تصویر را مثل شاعران اواخر قرن پنجم و یا حتی اوایل قرن پنجم خلاصه نمی کند. از این روی در دیوان او استعاره بسیار کم است و اگر وجود داشته باشد حاصل تشبیهی بسیار معروف و محسوس است که به ذهن هر کسی می رسد :

به حجاب اندرون شود خورشید

چون تو برداری از دو «لاله» حجیب

در میان صور خیال او کمتر چیزی از عناصر غیر طبیعی وجود دارد، تاثیر علم را به هیچگونه در خیال او نمی توان جستجو کرد و اگر مساله کور مادرزاد بودن او امری مسلم باشد، در تمام صور خیال او جای شک باقی می ماند که از ریشه های دیگری گرفته شده باشد زیرا این گونه تصویرها که از طبیعت ارائه می دهد جز از رهگذر چشمی بینا که تجربه حسی دارد، قابل قبول نیست مگر این که بگوییم او نیز مانند شاعران دوره های بعد اجزای خیال خود را از شعر دیگران گرفته و فقط در ذهن هخود آنها را با تخیل شاعرانه خویش تغییر داده و از خیالهای دیگران خیالهای تازه ای ابداع کرده است. (شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات414 تا438 )

طبیعت درشاهنامه

نخستین نکته ای که در باب تصویرهای شاهنامه باید یادآوری کرد این است که شاعر(فردوسی) بر خلاف هم روزگارانش ـ که تصویر را به خاطر تصویر در شعر می آورده اند ـ می کوشد که تصویر را وسیله ای قرار دهد برای القاء حالتها و نمایش لحظه ها و جوانب گوناگون طبیعت و زندگی، آنگونه که در متن واقعه جریان دارد.

در سراسر شاهنامه وصفهای تشبیهی یا استعاری ـ که سخن را دراز دامن می کند ـ به دشواری می توان یا فت یعنی از آن دست وصفها که در آثار مشابه شاهنامه به وفور دیده می شود در شاهنامه به دشواری مشاهده می شود زیرا هر یک از تصاویر طبیعت یا لحظه های حیات، چنان در ترکیب عمومی شعر حل می شود که خواننده وجود انفرادی آن را در نمی یابد. در طول حوادث این حماسه، بارها خورشید طلوع وغروب می کند و با اینکه او مجال هر گونه دراز سخنی و اطناب در این زمینه را دارد، از حد نیازمندی مقام هیچگاه تجاوز نمی کند و اغلب با ترسیم یک خط، ترکیب عمومی شعر را از هنجار پسندیده ای که دارد، بیرون نمی آورد، هیچ شب و صبحی چه در آغاز یک حادثه و چه در خلال آن از دو بیت تجاوز نمی کند و بیشترین نمونه های تصویر صبح یا سپیده یا شب، در سراسر کتاب از این گونه است :

بدانگونه که دریای یاقوت زرد

زند موجبر کشورلاجورد(شاهنامه فردوسی)

یا :

چو خورشید تابنده بنمود تاج

بگسترد کافور بر تخت عاج

یا :

چو شد روی گیتی ز خورشید زرد

بخم اندر آمد شب لاژورد

بسیاری از گویندگان زبان فارسی، عنصر اغراق را در شعر به کار گرفته اند اما جهت دید آنان متوجه جزئیات ریزه کاری های تصویر بوده از این روی حاصل تصاویر ایشان چیزی است گاه زیبا اما کوچک و اندک تاثیر، بر خلاف شاهنامه که در همه تصاویر آن، اجزای سازنده تصویر وسیع ترین عناصر هستی است : کوه است و دشت، ابر و دریا و خورشید و ماه و اسنادهای مجازی برخاسته از تصاویر او، به گونه پدیده های عظیم هستی با ز می گردد وبیابان و سیاهی و سکوت و لشکری که به نیروی اسناد مجازی تصویرمی کند چندان وسیع است که عناصر سازنده آن همه جا ابر است و آفتاب و دریا و سپهر و ستاره زمان و زمین و او هیچ گاه، در اغراقها، جهت دید خود را متوجه جزئیات و ریزه کاریهای کوچک نمی کند و همیشه از مظاهر عظمت و بیکرانگی و ابدیت کمک می‌گیرد و این خود یکی از علل اصلی توفیق او در سرودن حماسه شاهنامه است.

در سراسر شاهنامه نمی توان یافت که اجزای سازنده آن به طور طبیعی در خارج وجود نداشته باشد مگر به ندرت از قبیل دریای یاقوت زرد که زند موج بر کشور لاژورد و این نکته که از ویژگیهای اصلی شعر عصر سامانی است در دوره فروسی بیش و کم در شعر فارسی رعایت نمی شده و دیوان بسیاری از شاعران مانند منوچهری پر است از تصویرهایی که فقط اجزاء آن در خارج قابل تصور است نه ترکیبات آن. (شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات440 تا470)

کامل ترین وصف خزان در شاهنامه این است که بهرام گور می سراید و آسمان را بسان پشت پلنگ می بیند که تشابه بهار و خزان در تصویر فردوسی از جهت تنوع رنگها یکسان است.

چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ

شود آسمان همچو پشت پلنگ

تصاویر مربوط به زمستان را در مواضع مختلف شاهنامه می توان یافت. فردوسی مخصوصا" مهارت تام دارد وقتی که با چند کلمه بوران تندی را می نمایاند که فورا" می رسد. مثلا" :

بدان لشکر دشمن اندر فتاد

چنان کندر افتد به گلبرگ باد (دیوان ص 1320، 94)

فردوسی بیشتر بهار را توصیف می کند. چشمه ها و رودها و نباتات به جهت بارانهای بهاری دوباره قوت می گیرند.

عجیب است که فصل تابستان در شاهنامه غائب است، البته در جایی می گوید :

بخندید تموز با سرخ سیب

همی کرد بار برگش عتیب

فردوسی در عصری که وصف طبیعت یکی از موضوعات اصلی است، از این موضوع غافل نبوده است. گویی شاعری که به اطراف خود می نگرد به ناچار انعکاس زیبایی های عینی و خارجی را نمی‌تواند به صورت تخیل شاعرانه در نیاورد «لیکن فردوسی در اوصاف طبیعت کوشش نمی کند که طبع شعر خود را نشان دهد و مقصدش در این اوصاف آن است که زمان و مکان حوادث حماسه خود را مقرر نماید.

تعداد صحیح عده ادبیات شاهنامه که در آنها وصف طبیعت ظاهر می شود، مشکل است. با وجود این اگر تشبیهات و استعارات عدیده را که اصلاحات آن از طبیعت گرفته شده کنار بگذارند، می توان گفت در دویست و پنجاه موضوع شاهنامه به درستی وصف طبیعت می کند». (دیوان ص 49)

در تشبیهاتی که فردوسی از فصول سال به ویژه بهار و خزان دارد عنصر رنگ و حرکت نمود بیشتری دارند که نشان از تخیل زنده و پویای شاعر است. به ویژه که این تصاویر زمینه ساز حرکتی پر شتابترند که همان صحنه های حماسی است.

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گل است

به کوه اندرون لاله وسنبل است

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

نه سرد و نه گرم همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون

بی جهت نیست که تنی چند از هزاران شاعر فارسی زبان را جز ارکان ادب فارسی شمرده اند و یکی از آنها فردوسی است و همین نشاط و پویایی در شعر مولوی هم با روحیاتی دیگر و با مضامین شعری متفاوت در توصیف طبیعت به چشم می خورد، وقتی که می سراید : «بهار آمد بهار آمد بهار خوشگوار آمد» و یا «آب زنید راه را این که نگار می رسد ».( طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی.136و137)

طبیعت در شعرفرخی

فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیالهای شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری است ممتاز. از پیشینیان و معاصران او تنها منوچهری است که در جهاتی قابل سنجش با اوست اما شعر منوچهری اگر در زمینه طبیعت و تصاویر مربوط به آن، غنی تر از شعر فرخی باشد هیچ گاه از ارزش تصویرهای شعر فرخی نمی کاهد چرا که تنوع تصویرهای فرخی در زمینه شعرهای غنایی نکته ای است که شعرش را در کنار شعر منوچهری از نظر تصاویر ارزش و اعتبار می بخشد.

در شعر فرخی، تصویرها نرم و لطیف است و ذهن او بیشتر می کوشد که از عناصر موجود در خارج در دو سوی تصاویر خود استفاده کند، از این روی تصویرهای او به دقت تصاویر منوچهری نیست، زیرا منوچهری برای هر یک از عناصر طبیعت از ذهن خویش برابری فرض می کند و این معادل فرضی، چندان از نظر رنگ و هندسه دقیق خارجی قابل تطبیق با موضوع وصف اوست که دو روی تصویر دقیقا" در برابر یکدیگر قرار می گیرند به حدی که گویی آیینه ای در برابر اشیاء نهاده است، اما فرخی با اینکه وصفهای او دقیق و سرشار از تازگی است این مایه دقت را نشان نمی دهد.

با اینکه گلها و پرندگان و میوه های شعرش، گسترش گلها و پرندگان و میوه ها و دیگر عناصر طبیعت را در دیوان منوچهری ندارد اما از نظر نمونه‌های وصف به ویژه وصف باغ ـ چه در بهار و چه درخزان ـ دیوانش یکی از غنی ترین دیوانهای شعر فارسی است.

با اینکه این دوره ـ یعنی شعر فارسی قرن های سوم و چهارم و پنجم ـ را، دوره طبیعت خواندیم در سراسر این سه قرن اگر دو شاعر به عنوان نمایندگان تصویرهای طبیعت بخواهیم انتخاب کنیم بی گمان یکی از آنها فرخی است، زیرا تصویرهای تازه و زنده طبیعت در دیوان او بیش از هر شاعر دیگری است و او در زمینه وصف طبیعت مجموعه ای از تصاویر خاص به وجود آورده که در شعر فارسی به صورت کلیشه در آمده و گویندگان قرن های بعد آنها را به طور تکراری در شعر خویش آورده اند از قبیل :

تا بر آمد جام های سرخ رنگ از شاخ گل

پنجه ها چون دست مردم سر بر آورد از چنار

بر روی هم قیاس انسان با طبیعت و طبیعت با انسان و حلول شاعر در اشیاء و عناصر طبیعت، از ویژگی‌های شعر فرخی است و جز منوچهری هیچ شاعری از این نظر به پایه او نمی رسد و اگر قدرت تصاویر او در القاء حالتها و مسائل وجدانی مورد نظر قرار گیرد او را در این راه بر یک یک شاعران این دوره باید برتری داد. (شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات486 تا500)

شعر همیشه از عالم خارج و طبیعت مایه گرفته و شاعر مشهودات خویش را چنان که خود دریافته و در خاطر پرورانده به مدد کلمات بیان کرده و خوانندگان آثارش را در احساسات و تاثیراتی که داشته با خویشتن شریک و همدل گردانده است. پس توصیف طبیعت و زیبایی های آن چیزی نیست که از فرخی شروع شده باشد. حتی می توان گفت در میان شعرایی که در آن روزگار به شیوه او، یعنی به سبک خراسانی سخن می گفتند از این نظر وجوه اشتراکی درآثار آنها دیده می شود. اوصاف فرخی نقاشی هایی کامل، نزدیک به واقع و با شکوه تر و جاندارتر از طبیعت است. وصف ابر در ابیات زیر، به خصوص توصیف های دقیق و متنوع از یک مضمون، نمایش حالات مختلف ابرها و رنگ آمیزیهای که شاعر کرده بسیار زیبا و قابل توجه است :

برآمد قیرگون ابری ز روی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی، میان آب آسوده

چو گردان گردبادی تندگردی تیره اندر وا( طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی.191)

طبیعت در شعرمنوچهری

منوچهری : منوچهری را باید شاعر طبیعت خواند دیوان او گواه این دعویست. کودکی او در دامغان با آن بیابانهای فراخ و بی کران که پیرامون آن را گرفته است گذشت و بخشی از جوانی او نیز گویا در کناره های دریای خزر و دامنه های البرز به سر آمد. تاثیر این محیط عشق به طبیعت را به او القا کرد.

عشق به زندگی در توصیفهایی که شاعر از گلها، مرغها و میوه ها می کند محسوس تر است. زندگی چیز تحقیر کردنی نیست زیرا از زیبایی آکنده است زیبایی آن در خزان نیز مانند بهار دریافتنی و پسودنی است روزهای پاییز (غم انگیز) شاعر را به تفکر و اندیشه نمی گذراند. گریز ایام اورا به عالم درون , عالم حکیمان وصوفیان نمی کشاند. شاید او نیز مثل بسیاری از واقع بینان در دنیای درون جز تیرگی و ابهام چیزی سراغ ندارد. دنیایی که صوفیان در آن همه جذبه و شور وحال می دیدند بر روی یک شاعر عشرت جوی بی بند وبار بکلی بسته است. این منوچهری مرد خانقاه نیست مرد عشرت است اما آن شوق و جذبه ای که در صومعه ها و خانقاه های بلخ و غزنه و نیشابور شور و ولوله می افکند در کاخهای امیران و باغ های خواجگان غزنه به خاموشی گرائیده بود. از این روست که دنیای باطن برای او هیچ نیست. آنچه دوست داشتنی و دریافتنی است دنیای ظاهر است. دنیای زیبائیهای محسوس و مجرد است زندگی با همه مظاهر آن نیز از لطف و زیبائی آکنده است. در بهار آن , چشم زیبایی شناس شاعر همه جا بدایع و لطائف تازه کشف می کند. لطایف و بدایعی که از فرو شکوه یک زندگی پر تجمل درباری یاد می آورد. میوه های خزان در دل انگیزی و فریبندگی از گلهای بهاری هیچ کم ندارد و آسمان گرفته و ابر آلود آبان ماه در زیبایی و طرب انگیزی آسمان روشن و شفاف اردیبهشت کمتر نیست.از این روست که شاعر با همان شور و هیجانی که زیباییهای بهار را می ستاید جادوییهای خزان را نیز توصیف می کند. آنچه در توصیف بیابانهای گرم و خشک در پاره ای از قصاید او به نظر می آید آفریده وهم وپندار نیست شاید شاعر در آن توصیف ها تقلیدی از شاعران عرب را در نظر داشته اما رنگ و گونه محلی در آنها بارز و هویداست این دشتها و بیابانها که وصف آنها گاه موی بر اندام انسان راست می کند بسا که در اطراف کومش و دامغان رهگذار شاعر بوده است وبارها از رنج و سختی جان او را به لب آورده است آنچه اورا به وصف و ستایش شتر وا می دارد تقلید از یک سنت ادبی شاعران عرب نیست بسا که در کرانه های بیابان کومش و کویر دیدگان خسته و درد کشیده او حرکت آرام و ملال انگیز این رهنورد بیابان ها را شاهد بوده است. خاطره اقامت در ری و کناره های دریای آبسکون نیز در توصیفهایی که از زیباییهای کوه البرز و دامنه های سر سبز و شاداب شمال آن کرده است انعکاس دارد. روح او در برخورد با این زیباییهای و تازگیها با طبیعت آمیزگاری می یابد و در این جذبه های هنرمندانه است که او با قدرت و ابتکار به تبیین و ادراک طبیعت می پردازد. رنگها و آهنگ هایی که در اشعار او چنان هنرمندانه توصیف شده اند از ذوق موسیقی و نقاشی او حکایت می کند. امواج رنگها نیز در چشم زیباپسند او انعکاس دلپذیری می بخشد. الوان ریاحین و سبزه ها و بدایع قوس قزح با خرده بینی خاصی در شعر او بیان می شود اما زیبایی گلها بیشتر از همه مظاهر جمال ذوق او را تحریک می کند و شیفتگی و دلدادگی او درباره این زیباییها خاموش و حساس چنان بارزو هویداست که خواننده را به شگفتی می اندازد. منوچهری چون خیام و مولانا و سعدی و... وصف طبیعت را وسیله بیان معانی دیگر قرار نمی دهد توصیفهای منوچهری دریافت حواس است از زیباییهای جهان بی تقلید از دیگران و دگرگونه و یگانه. به بیان دیگر منوچهری با طبیعت محض و بیرونی سرو کار دارد. استادی منوچهری در رعایت هماهنگی بین محتوا و قالب در قصیده است وی با توجه به محتوا , وزن واژه ها را بر می گیرند مثلا در توصیف بیابان برای القای سکوت و تنهایی آن از ترکیب مصوتهای بم استفاده می کند برعکس در اشعاری چون قصیده در وصف شب که با توصیف باران و طوفان و سیل همراه است از وزن پر طنطنه و واژه های پر تحرک سود جسته است.

شعرها (در وصف بهار، بهار دل انگیز، نو بهار، شب و خزان و... )(برگزیده اشعار رودکی ومنوچهری. حاکمی. خلاصه صفحات 69تا82»

از آنجا که این دوره از شعر فارسی را باید دوره طبیعت و تصاویر طبیعت در شعر فارسی دانست منوچهری بهترین نماینده این دوره از نظر تصاویر شعری به شمار می رود، زیرا از نظر توفیق در مجموعه وسیعی از تصاویر گوناگون طبیعت با رنگها و خصایص ویژه دید شخصی شاعر، او توانسته است شاعر ممتاز این دوره و بر روی هم، در حوزه تصویرهای حسی و مادی طبیعت، بزرگترین شاعر در طول تاریخ ادب فارسی به شمار آید.

تصاویر شعری او اغلب، حاصل تجربه های حسی اوست و از این نظر طبیعت در دیوان او زنده ترین وصف ها را داراست، چرا که بیان مادی و حسی او از طبیعت با کنجکاوی عجیبی که در زوایای وجودی هر یک از اشیاء دارد، چندان قوی است که هر تصویر او از طبیعت چنان است که گویی آیینه ای فرا روی اشیاء داشته و از هر کدام تصویری در این آیینه ـ که روشن است و بی کرانه ـ به وجود آورده است.

بی هیچ گمان تجربه های حسی او در زمینه های گوناگون طبیعت، متنوع ترین و تازه ترین تجربه های شعری در ادب فارسی است و میزان تجربی بودن تصاویر او را در قیاس با تصاویر شعری دیگر گویندگان به طور محسوس تری می توان دریافت و هر کس در همان نمونه های تصویر باران دقت کند در خواهد یافت که مجموعه آن تصاویر حاصل تجربه یک روز بارانی است و از قیاس آنها با این تصاویر باران که در فضای دیگری ارائه شده و باران دیگری است :

فرو بارید بارانی ز گردون

چنان چون برگ بارد به گلشن

و یا اندر تموزی مه ببارد

جراد منتشر بر بان و برزن

در میان تصویرهای او آنها که هر دو سوی تصویر از طبیعت گرفته شده و جنبه خیالی ندارد، اگر چه کمتر است اما زنده تر و زیباتر است.

شبی گیسو فرو هشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

آورده و در آنجا طلوع خورشید به مانند دزدی است خون آلود که از کمین گاه به در آید یا چراغی که هر لحظه روغنش بیفزاید و آمدن مه چنان است که در هزاران خرمن تر به عمدا" آتش در زنند و در همین گونه تصاویر است که او بیشتر می کوشد طبیعت مرده را با طبیعت زنده در کنار هم قرار دهد و از این رهگذر حرکت و حیات عجیبی در تصاویر او دیده می شود.

منوچهری نه تنها به تصویرهایی از طبیعت که در حوزه مبصرات و نیروی بینایی است پرداخته، بلکه نسبت به معاصرانش توجه بسیاری به مساله اصوات در طبیعت دارد، از این روی در دیوان او تصاویری در باب آهنگ ها و نغمه های مرغان دیده می شود که خود قابل توجه است و یکی دیگر از عوامل زنده بودن طبیعت در شعر او همین توجهی است که به اصوات دارد. زیرا از راه گوش و از راه چشم، هر دو، خواننده را به موضوعات وصف خود نزدیک می کند.( شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات501تا525)

طبیعت در شعراسدی طوسی

اسدی اغلب، هر کدام از بخشها یا قصه ها و اجزای حماسه خود را با وصفی معمولا" تفصیلی از طبیعت یا یکی از اجزای آن آغاز می کند و در خلال داستان نیز هر جا مجالی پیدا کند، به آوردن مجموعه‌ای از تصاویر شعری می پردازد و افزونی همین تصاویر شعری است که در آن تزاحم را در فضای حماسه او ایجاد کرده است و اگر از این باب او را با شاهنامه قیاس کنیم خواهیم دید که فردوسی اغلب در چنین موارد با ترسیم یک خط، زمینه کار خود را نشان می دهد و به اصل موضوع و زیر وبم داستان می پردازد و از این روی اگر طلوعهای شاهنامه را طلوعهای گرشاسپنامه قیاس کنیم خواهیم دید که در شاهنامه، گاه با یک بیت و زمانی یک مصراع و حتی در مواردی با نیمی از یک مصراع تصویر ارائه شده و دنباله مصراع و بیت گزارش داستان است و چند و چون کار قهرمانان. ولی اسدی همیشه طلوعها را با وصفی تفصیلی تر و با چندین تصویر پی در پی نشان می دهد و هم از این گونه است وصفهای شب.( شفیعی کدکنی. صور خیال در شعر فارسی . 614)

همدلی با طبیعتدر شعر دقیقی

در اشعار دقیقی پیوستگی با طبیعت به نحو بارزی مشهود است حتی این احساس و ادراک گاه از مرحله همدلی می گذرد و به درجه ای می رسد که شاعر گویی خود را در همه مظاهر طبیعت می یابد و در درون آنها قرار می گیرد و با آنها می زید. آنچه در انگلیسی آن را empathy و در آلمانی einfuhlvny یا همجوشی با طبیعت و «انتقال حس آگاهی از خود و خود دیگری» تعبیر می کنند.

تنوع تصاویر: تصویر در شعر دقیق نه تنها زیبا و تازه بلکه نموداری است از جلوه های گوناگون، دامنه پر نقش زمین، پهنه آسمان و رنگارنگی و عطر گلها، زلالی چشمه و طعم نوش آن، آراستگی درخت، خرمن دشت، جمال معشوق، رنگ باده و نغمه چنگ هریک با بعدی خاص نموده شده، از این رو همه وجود انسانی از این شعر محظوظ می گردد.

تحرک و پویایی در تصاویر و توجه به جلوه رنگها:بعضی از تصاویر دقیقی از تحرک و پویایی خاصی بهره ور است. به خصوص که وی از آن دسته شاعرانی است که روحشان با طبیعت همراز و در اهتزاز است. کسی که با طبیعت زنده و پرجوش مانوس است، ناگزیر تموجات خیال و تپشهای دلش با آن هم آهنگ می شود و شعرش لبریز از حیات و پویندگی. بسیاری از ابیات شاهدی گویاست :

تو آن ابری که ناساید شب و روز

ز باریدن چنان چون از کمان تیر

نباری در کف زرخواه جز زر

چنان چون بر سر بد خواه جز ببر

دقیقی با توصیف زمین به مانند دیبایی خون آلود و هوا همچون مشتی نیل اندود تصویر زیبا و رنگارنگی از طبیعت به دست داده است. همین دیبا گاه در توصیف ترنج سبز و زرد به کار گرفته می‌شود و در پیچ و تابی لفظی به صورت صنعت لف و نشر در کلام رخ می نماید.

به زیر دیبه سبز اندر آنک

ترنج سبز و زرد از بار بنگر

یکی چون حلقه ای از زر خفچه است

یکی چون بیضه ای بینی ز عنبر

به همین دلیل گفته اند : «همان گونه که دامنه طبیعت رنگارنگ و چشم نواز است، تصاویر دقیقی نیز از تنوع رنگها بغایت برخوردار است. این یکی از ویژگی های شعر دوره سامانی است».

تجسم و گوناگونی تلفیق پدیده های مختلف در آینه ذهن دقیقی، نگارگری دقیق و خلاق را به یاد می‌آورد که با آمیختن رنگهای مختلف طبیعت را به تصویر کشیده است.

نگه کن آب و یخ در آبگینه

فروزان هر سه همچون شمع روشن

گدازیده دو تایک تا فسرده

به یک لون این سه گوهر بین ملون

دقیقی در توصیف طبیعت اغلب با مفردات سر و کار دارد و هیات ترکیبی که آمیزشی از پدیده های گوناگون باشد، در طرفین تشبیهات او کمتر دیده می شود.( طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی.136و137)

طبیعت در شعرعنصری

طبیعت در شعر عنصری رنگ و جلای چندانی ندارد. مجموع تشابهات عنصری در زمینه زمین و آسمان و ابر و گل و باغ، حدود 40 تشبیه، در نیمی از اشعار دیوان اوست. یعنی تنها کمی بیشتر از تشبیهاتی که فقط در آنها سخای ممدوح ستوده شده است. نمونه ای از تشبیهات عنصری در ذیل می‌آید :

جهان در طلیعه بهار، چون لاله زار است. هوا از عکس جامه های رنگارنگ زمینی، چون باغ ارم و زمین انبوه یاقوتهای سرخ به رنگ گلنار است. نسیم صبا، طبله عطار باغ، کلبه بزاز را به خاطر می‌آورد و باد نوروزی، بتگری می کند :

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود

تا زصنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

از میان اندک تشبیهاتی که عنصری درباره گلها دارد نیز، رنگ اشرافیت درباری به خوبی نمایان است. لاله به سجاده و عتیق می ماند، نرگس به چتری از سیم خام یا جامی زرین که در آن عنبر باشد و یا به جامی سیمین که در میان آن دینار تعبیه شده باشد، تشبیه می شود. اگر هم نرگس به چشم شباهت دارد، به شکلی است که شاعر در محیط اشرافی خود می بیند و محیط درباری می پسندد.

یکی نه چشم ولکن به گونه چشمی

که دیده اش از شبه باشد مژه ز زر عیار

بنفشه به جامه تشبیه شده، جامه ای که از حریر سبز که نیل بر آن پراکنده باشند و یا ابریشمی سبز که مهره های کبودی بر آن ریخته باشند. نیلوفر، همچون فیروزه بر آبگینه است و این تشبیهی نو و تازه است. شبهی، زر عیار، سیم خام، مینا، حریر سبز، ابریشم سبز، زبرجد و لؤلؤ شهوار، در یکی از طرفین آن دسته از تشبیهات عنصری قرار دارند که به کار توصیف طبیعت آمده اند.

منبع الهام تشبیهات عنصری از طبیعت، با شاعران هم عصر او، به ویژه منوچهری اصلا" قابل مقایسه کمی و کیفی نیست. (طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی.287)

تغزل و وصف طبیعتدر شعر مسعود سعد

تشبیهات مسعود سعد در حوزه تغزل و وصف طبیعت نسبت به بیان حال شاعرانه و نسبت به شاعران پیشین کمتر و تشبیه نو و تازه در شعر او در این دو زمینه اندک است. تشبیه سپهر به آیینه و ابر هزار آوا و زمین به دل غمگین درآثار گذشتگان دیده نشده است اگر شاعران طبق سنت شعر فارسی تا زمان شاعر عموما" جام را به خورشید مانند می کرده اند و چشم را به نرگس. مسعود سعد چنین می گوید :

جام همچون کوکب است از بهر آن تابد به شب

لاله همرنگ می است از آن دارد طرب (دیوان، ص 553)

از جمله توصیفاتی که مسعود سعد از طبیعت کرده است توصیف خزان است. او خزان را در هیات انسانی تصور کرده است که به باغ روی می نهد و دگرگونی هایی ایجاد می کند. شاخ، کمان بر می‌کشد و سرما کمین می گشاید. گلی که از مادر می زاید، از چمن ناامید است. شاخ نیلوفر به محض آن که چشم می گشاید، بید در مقابلش به سجود می ایستد. قمری و فاخته، آوازه خوانی را در حاکمینت دولت خزان فراموش می کنند. جوی روان چون سیم یخ زده است و برگ رزان چو زر به زردی گراییده است. جلوه های نگرانی و غمها و ناامیدی شاعری زندانی در توصیف خزان متجلی است

وصف بهار: وصف بهار با تجاهلی آغاز می شود که تجاهل خود آرایش برای مبالغه است. در تخیل شاعر باد و ابر بسان آرایشگری جلوه می کنند. آرایشگری که پیرایه می بندد و نقاب از چهره زیبارویان و نو عروسان بهاری می گشاید. ابر همچون عاشقی رعنا دامن کشان می آید و گاهی در و زمانی کافور می بارد. شکوفه از زیر قطره باران چون نمایش شکلی از زیر بلور است. گل مورد بسان دیدار دوستی عزیز از خوشحالی می خندد. لاله به رنگ تذرو جلوه می کند و سنبل بوی نافه آهو می پراکند. کلاغ هم چون فرار شب از روز در حال فرار است. هزار دستان و فاخته مست از شرابی که جام لاله فراهم آورده به نغمه سرایی مشغولند. بنفشه در مقابل لاله سجود می کند و باد صبا هم چون دم جبرییل و دم عیسی ا زخاک گل می رویاند. (طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی..358و359)

تصاویر مربوط بهطبیعت در شعر قطران تبریزی

در شعر فارسی صبغه اقلیمی در تصاویر مربوط به طبیعت قابل تشخیص نیست. با همه فراخی دامنه جغرافیایی محیط زیست شاعران و با همه اختلافاتی که از نظر اوضاع طبیعی هر ناحیه ای از نواحی مختلف نفوذ شعر فارسی وجود داشته، رنگ عمومی شعرهای طبیعت یکسان است و بهار یا پاییز یا هر پدیده دیگر از پدیده های طبیعت در شعر مسعود سعد و معزی و قطران یکسان است. با این که محیط زیست ایشان جدا از یکدیگر جداست. مسعود سعد در هند می زیسته و معزی در خراسان و قطران در آذربایجان و بالطبع هر کدام از این نواحی از نظر طبیعت ویژگی های خاصی را داراست

وقتی که به منابع تشبیه د رشعر قطران نظری بیفکنیم فرخی را به یاد می آوریم با آن همه نگارگری از طبیعت و با این تفاوت که فرخی مبتکر است و قطران در بسیاری مضامین مقلد. هر چند که تصویر ابتکاری وابداعی هم دارد و ابزارهایی برای نوسازی تشبیهات به کار گرفته و تشبیهات عقلی و تجریدی او از فرخی بیشتر است و طبیعت را با بعضی حالات نفسانی همانند کرده و تغزل و وصف طبیعت را در آمیخته و گرایش به پیشه های اجتماعی و ابزار و آلات زندگی مردم عادی در شعر او بیشتر به چشم می خورد. هر چند که صبغه اشرافی در شعر او نیز چندان محدود نیست و بیش از گرایش به زندگی مردم عادی است و اینها همه تفاوتهایی در دید دو شاعر را در وصف طبیعت نشان می دهد.

آمیختگی بین تصاویر تغزلی و توصیف طبیعت در شعر قطران به چشم می خورد به طریقی که او دنیای عشق و عاشقی را به سرزمین گلها و بوته ها و درختان منتقل می کند و باغ و بستان را با جمال معشوق همسان می بیند :

چو چشم جانان نرگس به چشم گشاد

چو روی عاشق خیری به باغ رخ نمود

چو رخ دوست برفتاده سر زلف

برگ بنفشه به برگ لاله بر افتاد

توصیف شاعرانه قطران از طبیعت نیز با یکدیگر مبادله حسن و زر و زیور و نقش و نگار می کنند و چون زینت های ساختگی در دنیای مردم بی پناه و عادی کمتر یافته می شود و یا اصلا" نشانی از آنها نیست و پناهگاه شاعر نیز در دربارهاست. بنابراین توصیف طبیعت هم بیشتر صبغه اشرافی پیدا می کند. از سوی دیگر شعر قطران را پر از تشبیهات خیالی و گاه وهمی می کند.یاقوت و بلور و دینار در هیاتی مرکب در بیت ذیل به کار توصیف طبیعت آمده اند و آمیختگی سرخی و سفیدی و زردی را در سیب و ترنج به خوبی نموده ا ند.

سیب منقط آمد و نارنج مشک بوی

این جای لاله بستد و ان مسکن سمن

آن چون فشانده دانه یاقوت بر بلور

وین چون فشانده شوشه دینار بر سمن (طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی..380و381)

عناصر طبیعت دراشعار مولوی

اوج غزل عرفانی در مولوی است. غزلیات مولانا غزلیاتی است زنده که غالبا در مجالس سماع و در حال شور و نشاط سروده شده است. نگاه های او در نتیجه استعارات و تشبیهات او معمولا جدیداست، اوزان غزلیات متنوع است. مختصات مهم شعری او : موسیقی قوی شعر خاصیت حقیقت نمایی و باور داشت، تاثیرگذار بودن، نشاط وغم ستیزی، وفور تلمیح، زبان سمبلیک، عرفانی که ژرف ساخت حماسی دارد و می توان بدان عرفان حماسی گفت. علاقه او به طبیعت در سخن او جلوه ای خاص دارد. از بهار و خزان , از آب و باد , از خاک و دانه , از مرغ و مور در مثنوی خویش یاد می کند ,رنگها و نیرنگ های جهان را می شکافد و حتی کارگاه عدم را رنگ آمیزی می کند , طبیعت را جلوه گاه خدا می بیند و حتی گاه جز خدا هیچ چیز دیگر را در سراسر کائنات نمی بیند.در ادامه به بررسی صور گوناگون خیال عناصر طبیعت (آب و خورشید و باغ و گیاهان و..)در دیوان مولوی می پردازیم :

خیالبندیخورشید

یکی از گویاترین ابیات « دیوان شمس » مقطع غزلی است که مولوی دیدار عارفانه خود را با شمس الدین در آن توصیف می کند:

خورشید روی مفخر تبریز شمس دین

اندر پیش دوان شده دلهای چون سحاب

با این حال، همین خورشید حادث در نظر هر آنکس که می کوشد تا شکوه و عظمت الهی را توصیف کند به صورت تمثیلی شایسته تجلی می کند، و در حقیقت هم یکی از رایج‌ترین صور خیال در ادبیات مذهبی سراسر دنیاست. از ادیان بیشماری که خورشید را به صورت «خدا» می پرستند ویا دست کم آن را یکی از خدایان می دانند و پرستش می کنند نامی به میان نمی آوریم. اما پیوند این تشبیه کهن اعصار با عشق حقیقی مولوی شمس الدین، صفتی بسیار شخصی وزنده به خیالبندی مولوی از خورشید می بخشد.

توصیفهایی که مولوی از قدرت معجزه آسای خورشید می دهد، در شعرش پایانی ندارد و اغلب صور خیال لطیف و شیرینی از خورشید ترسیم می کند:

خورشید گوید غوره را : «زان آمدم در مطبخت

تا سرکه نفروشی دگر، پیشه کنی حلوا گری »

خوشید حادث، اگر چه تابع تغییر است، معذالک، تشبیهات بیشتری را به نظر شاعر می آورد، در حالی که از سوی دیگر «آفتاب معرفت» باطنی را، مشرق در «جان عقل» است و روز و شبِ دنیای معنی را منور می سازد. اما غروب خورشید، تمثیلی از مرگ انسان و قیامت است: صبح دیگر که نور آسمانی به جلوة زیبای دیروز ظاهر می شودـ آیا بشر دوباره به وجهی مشابه زنده و متولد نخواهد شد

کو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم

طبیعی است که مولوی کوشش کرده است تا فنا شدن را با استفاده از استعارة خورشید و ستارگان یا خورشید و شمع شرح دهد: فنا وحدت ذاتی نیست، ولی به حال شمع در پیش خورشید مانند است که هرچند نورش از نظر مادی وجود دارد، اما دیگر به چشم نمی رسد و از خود حکمی ندارد.

صور خیال خورشید با صور خیال رنگها به هم پیوند داده می شود. مولوی همیشه این حقیقت را باز می گوید که نور خورشید، خود چنان شدید است که کسی تاب دیدنش را ندارد، و آن شدت و درخشانی، خود نقابی است که روی خورشید را پوشانده است.

اما افزون بر این توصیف کلی رنگها که «روی پوشش» نور ناب نادیدنی است و در «مثنوی» فراوان آمده، مولوی با مفاهیم سنتی رنگها نیز بازی کرده است.

او رنگهای گوناگون را، مثل هر چیز دیگر دنیا، صرفا" تمثیلی می داند برای بیان حالت فکری خود و یا برای حقایقی که عموما" پذیرفته شده است. مولوی در توصیفات خود صور خیالی را ابداع می کند که اگر به رنگهای بر افروخته آناطولی مرکزی بیندیشی، آنها را به بهترین وجه درک می کنی.

وصف شب، انگاه که خورشید ناپدیدی شده، در آثار مولوی فراوان است:

چون رخ آفتاب شد دور زدید ه زمین

جامه سیاه می کند شب زفراق، لاجرم

خور چوبه صبح سرزند، جامه سپید می کند

ای رخت آفتاب جان، دور مشو زمحضرم

این شب سیه پوش‌است از آن،کز تعزیه دارد نشان

خیالبندیآب

این اندیشه که فیض خداوند، یا حتی ذات خداوند، خود را در صور خیال آب متجلی می سازد، یکی از موضوعات اصلی مورد بحث مولوی است. هرچند او در شیوة سخن متغییر مرسوم خود، تمثیل و تشبیه آب را به صورتهای مختلف به کار می گیرد، اما این تمثیل از آن وسعت و تنوع دیگر تمثیلها برخوردار نیست.

آب حادث، آب حیات و آب لطف و بسیاری چیزهای زیبا و حیات بخش رابه یاد شاعر می آورد که مثل باران از آسمان نازل می شود تا دنیا را شاداب کند:

فا یدة اول سماع با نگ آب

کوبود مرتشنگان را چون رباب

مولوی اغلب، «بحر معانی باطنی» را در برابر دنیای ظاهری قرار می دهد: تجلیات ظاهری و تمام انواع که به چشم می آیند جز کاه و خاشاک نیستند که روی این «بحر معنیهای رب العالمین را پوشانیده اند. او مکررا" این خیال را با استادی تصویر کرده است ئو هرچند دریا را به نامهای متفاوت، خواه «آب حیات» یا «بحر وحدت» می خواند، اما اسم آن هرچه باشد، انواع مادی ظاهری همیشه به صورت اشیاء عارضی پنداشته می شود که ژرفای بی پایان این دریا را پنهان می سازد.

بسیار اتفاق می افتد که مولوی در جاهای دیگر خیال مربوط به کف دریا را بری این عقیده مسلم به کار می برد. در غزل پر معنایی که درباره مشاهدة خود سروده است، دنیا وآفریدگان آن را می بیند که همچون «پاره های کف» از دریای الهی سر برون می آورند و کف بر کف می زنند و به دعوت گرداب باز ناپیدا می شوند او اغلب کف دست را با کف آب دریا جناس می آورد).مولوی در پیش چشم مجسم می سازد که :

قومی چو دریا کف زنان، چون موجها سجده کنان.

حرکت آدمی به سوی خداوند که یکی دیگر از مراحل سیر و سلوک عارفانه است، اغلب به سفر سیل یا رود به سوی اقیانوس مانند می شود:

سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل

بر روی بحر، زان پس، ما کف زنان رویم.

خیالبندی رود و آب در غزلیات عارفانه مولانا بسیار بکار برده شده است: اقیانوس زادبوم حقیقی رود است و مانند قطره ای که از «دریای عمان» برمی آید، بشر نیز به این دریا باز می گردد. مولوی آرزو می کند که سبوی صورت مادی او بشکند تا دوباره به این منبع هستی بپیوندد

خیال بندی دوگانه قطره و دریا که عارفان همة ادیان آنرا بکار برده اند، در شعرهای مولوی به روشنی پدیدار است:قطره یا به اقیانوس باز می گردد تا بار دیگر به اصل خود واصل شود و به طور کامل در آب سراسر آغوش ناپدید گردد،یا به صورت گوهری که دریا او را در آغوش می کشد و همچنان از اوجداست، زندگی می کند. مولوی «آب هوش» یا عقل خود را، که از طریق آبراههای مختلف در درون آدمی توزیع می شود چون آب الهی جاری در باغ می بیند.

به طور مسلم نمی توان تنها با تکیه کردن بر صور خیال مربوط به آب، تصویر روشنی از عقاید دینی مولوی ترسیم کرد. تعبیرات او در این زمینه تا حد زیادی مانند تعبیرات عارفان همه زمان ها و دین هاست که خیال اقیانوس الهی را عاشقانه بکار می برند، اقیانوسی که به راستی خود را به هر کس که چشم بصیرت دارد نمایش می دهد. آن دسته از بیت های مولوی که اقیانوس بیکران خداوند یا عشق را می ستاید، در کنار صور خیال کاملا" محسوس، مثل خیال خورشید یا آفتاب الهی، جای دارد.

یکی از جنبه های این صور خیال بیت هایی است که از یخ سخن می گویند

یخ و برف دی ماهی دنیای جمادات ـ خواه زمستان زندگی مادی، یا دی ماه کانی های جامد و موجودات بیجان ـ اگر به نیرو و زیبایی خورشید پی برد در دم می گدازد و بار دیگر به شکل آب درمی آید و در جوی های کوچک به طرف درختان روان می شود تادر جان بخشیدن به آنها سودمند افتد، نه آنکه به حالت افراد خودپسند و خودپرست، منجمد شود.

چون بیوة جامه سیه، در خاک رفته ای شوی او

صور خیالباغ

نمونه ای از خیالبندی باغ را ملاحظه می کنیم که در اشعار مولوی فراوان است، هر چند که این باغ، به راستی باغ خارق العاده ای است. کدو، خیار و دیگر محصولات باغ های قونیه را باری، به ترکیب های گوناگون می توان در شعرهای مولانا دید: مثلا" او قلندری را که « سر و گردن بتراشد چون کدو و چو خیار» به سخره می گیرد. این خیالی است که برای توصیف گروه خاصی از درویشان قلندر دوره گرد مناسب است.

باغ در نظر جلال الدین، سرشار از زندگی است. او رویای باغی را می بیند که « فلک یک برگ اوست» و با این حال، باغ خاکی دستکم بازتاب کوچکی از این باغ ملکوتی است. تنها کسانی که چند روزی از اردیبهشت ماه را در جلگه قونیه گذرانیده باشند درستی این خیالبندی مولوی را درک می کنند.

یکی از تمثیلات شاعرانه دلخواه مولوی که در بهاریه های پر وجد وشور او آمده، تشبیه بهاران به روز رستاخیز است : باد مانند صدای صور اسرافیل می وزد و هرآنچه ظاهرا" در زیر خاک پوسیده بود، با دیگر جا می گیرد و نمایان می شود. قرآن بشر را فرا می خواند که احیای زمین مرده را در بهار دلیل رستاخیز بداند و مولانا این آیات قرآنی را از روی ایمان تفسیر می کند.

لطف از حق است لیکن اهل تن

در نیابد لطف بی پرده چمن

اما زمستان، از سوی دیگر فصل انبار کردن مواد مصرفی تابستان است تمامی ثروتی که در گنج خانه های تاریک درختان انباشته شده است با آمدن بهاران خرج خواهد شد عاشق نیز خود مانند خزان رخسارش زرد می شود ودر هجران معشوق شاخ و برگش می ریزد و خزان می کند یا در جای دیگر معشوق چون زمستان افسرده و غمین می گردد چنانکه هر کسی ازو در رنج است اما همینکه یار پدیدارآید او به گلستان بهار مبدل می شود.

در باغ مولوی هر گلی برای نمایاندن حالات و جنبه های گوناگون زندگی آدمی عهده دار وظیفه ای خاص خود

تا نگرید ابر کی خندد چمن...

نمونه بالا یکی از اندیشه های اصیل مولوی است که در آن مظاهر طبیعت دقیقا با رفتار آدمی برابر می شود خندیدن متناسب با گریستن و خنده باغ جزای گریه ابر است زیرا همانگونه که قطره های باران برای زیبا ساختن باغ مفید اشت اشکهای عاشق نیز سرانجام منجر به تجلی رحمت الهی خواهد شد مگر ناله دولاب آب را از دل تاریک زمین به خود جذب نمی کند و مزرعه جان را سبزه زار نمی سازد ؟

مولوی از تصویر مشهور رخ زرد و سرخ سیب نیز استفاده می برد و شاعران عرب دوره عباسی این خیال را به صورت تمثیل عاشق و معشوق و یا برای نمودن وداع عاشقان ترسیم کرده اندو تعبیر کلاسیک آن به گلستان سعدی شیرازی راه یافته که معاصر مولوی واگر بتوان به ماخذ اعتماد کرد از ستایشگران او بوده است.

با این حال صور خیال کم رواج تر نیز در شعرهای مولوی وجود دارد : معشوق را طرفه درختی می خواند که از او سیب و کدو می روید یا زاهدی را که بی ذوق جان طاعات بسیار بجای می آورد به جوز بی مغز مانند می کند. این رسم , یعنی نهادن سبزیهای معطر و ریاحین در گلدان سفالین که شاعران پیشتر بخصوص خاقانی اغلب بدان توجه کرده اند در دیوان مولوی هم آمده است.

است. پاره ای از این وظایف را شاعران عرب زبان و پارسی گوی قبل از او ابداع کرده اند. گاهی لاله رخ افروخته از خشم دلسوخته می شود و یا درخشندگی چهره گلنار یار را می نماید و یا احتمالا مانند شهیدی واقعی به خون غسل می کند.

اگر مولوی میانه باغ شعرهایش را به گل سرخ اختصاص نمی داد، جای شگفت بود. هر اندازه که او گلهای گوناگون را وصف کرده باشد، اما گل سرخ چیز دیگری است. گل سرخ تجلی کامل جمال الهی در باغ است. این بینش عارف شیرازی یعنی روزبهان بقلی که عظمت خداوند را تابناک همچون گل سرخ سحرآمیزی مشاهده کرده شاید نزد مولوی شناخته شده بوده است از این رو او خود را پند می دهد که خاموش :

هین خمش کن تا بگوید شاه قل

بلبلی مفروش با این جنس گل

این گل گویاست پر جوش و خروش

بلبلا ترک زبان کن باش گوش

درمیان اشعار مولوی ابیات مربوط به گل فراوانست که یکی از اینگونه غزلها با بیت مشهور زیر آغاز می شود :

امروز، روز شادی و امسال، سال گل

نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

مولوی وقتی که گل سرخ را می بیند توصیف نویسندگان عرب را به یاد می آورد که گل سرخ را به شاهزاده ای مانند می کردند که سواره در باغ می رود و سبزه ها و ریاحین مانند لشکریان پیاده گرد او را گرفته باشند. اما او آگاه بود که گلستان حقیقی، یعنی گلستان عشق، ازلی است و به مدد از نو بهار نیاز ندارد که زیبایی او را آشکار سازد. با این وصف مولوی اشاره داردکه :

آن گاه که میان باغ جان است

امشب به کنار ما نیامد...

و گلهای سرخ ظاهری را با حالات روحی خود پیوند می دهد و می گوید :

هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست

هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست (شکوه شمس. شیمل. خلاصه صفحات96تا136)

طبیعت در شعرنیما یوشیج

یکی از نمونه های درخشان،‌ شاعر بزرگ معاصر نیما یوشیج است. او که می گوید،‌ سالهای کودکیش «در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق و قشلاق می کنند و شب بالای کوهها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می شوند»، در نوجوانی برای ادامه تحصیل به تهران می آید، و هر چند سالهایی از عمر را در شهرهای شمالی می گذراند، اما بیشترین سالهای عمرش را در تهران سپری می کند. تصویرهایی از طبیعت که در شعر نیما دیده می شود، از آن نوع نیست که مسافری در طول سفر به حافظه می سپارد، بلکه حاکی از آن است که شاعر با طبیعت زیسته و سالهایی از عمر را به تامل و کاوش در اجزای طبیعت اختصاص داده است.

«در شناخت شعر یک شاعر، محیط زیست وی را نیز باید درنظر داشت؛ به ویژه که شاعر روستایی باشد و پدیده های طبیعت را تجربه کرده باشد.(طبیعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسینی.144)

تجربه در خیال رشد می کند و بعدها مصالح شعر می شود. بدان هنگام که شاعر در تجربه ها تامل کند." کلینت بروکس" و "رابرت پن وارن"‌ بر این عقیده اند : « این پندار که تجزیه در عالم خیال رشد می کند و نیز تصور ارتباط شفیقانه میان طبیعت و آدمی همه از تجربه شخصی او مایه گرفته است » (تولد شعر. ترجمه منوچهر کاشف. ص 14).

نیما از این گونه شاعران است. «نیما شاعر از کوه آمده ای است که آموخته های روزگار کودکی و نوجوانی در شعرش، به گونه ای متعالی، شکل می گیرد». ( با اهل هنر. صص 66 و 67 )

با این اشاره ها و نگرش هاست که می بینیم نیمای بزرگ وصفهایی آنچنان زیبا و دقیق از طبیعت به دست می دهد که به یک معنا می توان گفت، او آنچه را که از کودکی در روستا به ذهن سپرده بعدها به عنوان تجربه در خیالش رشد کرده و در شعرهایش ظاهر شده است.

بهتر ین گواه نمونه هایی از این شعر نیماست :

درگه پاییز، چون پاییز با غمناکهای زرد رنگ خود آمد باز،

کوچ کرده ز آشیانهای نهانشان جمله توکاهای خوش آواز

به سرای خلوت او روی آورده

اندرآنجا، در خلال گلبان زرد مانده، چند روزی بودشان اتراق. و همان لحظه که می آمد بهار سبز و زیبا، با نگارانش به تن رعنا، آشیان می ساختند آن خوشنوایان در میان عشقه ها

یا

یادم از روزی سیه می آید و جای نموری

درمیان جنگل بسیار دوری.

آخر فصل زمستان بود و یکسر هر کجا در زیر باران بود

مثل اینکه هر چه کز کرده به جایی

بر نمی آید صدایی

صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغدار و دور کرده

جای دنجی را. (طبیعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسینی.146و147)

این دقتها از ذهن کسی ناشی می شود که با تامل به اشیای پیرامون خویش نگریسته و لحظه های ناب زندگی را ثبت کرده است. از این روی می توان نمونه هایی از این دست را، که در شعر نیما فراوان است، حاصل تجربه های روزگار کودکی و زندگی او در کنار شبانان و ایلخی بانان دانست و به این نتیجه رسید که علاقه به طبیعت در آدمی که سالهای کودکی و نوجوانی را در متن طبیعت سپری کرده‌، برجسته تر و بارزتر است. (طبیعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسینی. 148)

مقایسه

مقایسه تصاویرابر در شعر منوچهری و فرخی

به همان اندازه که شعر منوچهری. نشیب و فراز و پستی و بلندی دارد، شعر فرخی آرام و ملایم و نرم است. با مقایسه تصاویری که فرخی و منوچهری ـ دو شاعر قریب العهد ـ از پدیده های گوناگون آفریده اند، این نکته به آسانی قابل اثبات و بررسی است. فرخی در قصیده ای به مطلع :

بر آمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

ابر را توصیف می کند و تصاویری از آسمان و زمین و مرغزار می پردازد که همگی لطافت غزل را به یاد می آورند. منوچهری در توصیف ابر و در قصیده پر آوازه ای با مطلع :

شبی گیسو فرو هشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

تصاویری سراسر شور و غوغا حرکت و خروش می آفریند. رنگ و هیات ابر در تخیل منوچهری و فرخی در گونه اند. ابر خیالی فرخی پیلگون و زنگارگون است، اما ابر خیالی منوچهری، ماغ پیکر و زاغ رنگ است. سیاهی رنگ ابر، در شعر منوچهری، زیباتر و زنده تر به تصویر کشیده شده است و رو به بالا دارد.

نکته گفتنی آن که تصاویر هر یک از دو شاعر، ویژه خود آنهاست. اندک شباهتهایی دیده می شود اما درکل تصاویر، غلبه با نو آوری و ابتکار است. دیگر آن که در تصویر ابر، منوچهری دقت و ریزبینی بیشتری بروز داده است.

منوچهری ابر را به زنگی سیاهی تشبیه می کند که دختری سپید موی می زاید. فرزند زاده برای شیر دادن دایه ای لازم دارد و زاغان با روبندی سیاه، این مسئولیت را به عهده می گیرند. در این منطره زمستانی که برف همه جا را پوشانده است، تنه درختان از سپید شدن در امانند و این ناهمگونی از نظر نکته سنج و چشم تیز بین و تخیل ریز بین شاعر دور نمانده است. (طالبیان. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی. 248)

مقایسه توصیف ابردر شعر فرخی و مسعود سعد

مقایسه توصیف ابر در شعر فرخی با شعر مسعود سعد نشان می دهد که بعضی از اجزای اصلی سازنده شعر مسعود سعد برگرفته از میراث گذشتگان است. فرخی گردش ابر را به رای عاشقان و طبع بیدلان تشبیه می کند و مسعودسعد با اندکی تغییر تشبیه را این چنین نوسازی کرده است.

ز پستی لاله شد خندان چو روی دلبر گلرخ

ز بالا ابر شد گریان بسان عاشق شیدا (دیوان مسعود سعد، ص 22)

فرخی تلون خوی عاشقان انتزاع کرده و مسعود سعد ابر را مانند عشاق گریان تصور کرده است. روشن است که اجزای سازنده دو تشبیه یکسان است. لیکن هر یک از دو شاعر صفت خاصی را مورد نظر داشته اند. در مقایسه تشبیهات در همین زمینه عناصر مشترک در طرفین تشبیه دیده می شود. برای مثال فرخی ابر را همانند پیر و مسعود سعد همانند کوه می بیند و در مجموع می توان گفت : مسعود سعد تلفیقی نو از میراث گذشتگان ایجاد کرده که هنرمندانه و تازه است. بیشتر تشبیهات این دو شاعر حسی هستند و به دشواری می توان گفت که کدامیک به طبیعت نزدیکترند. تنها می توان گفت که فرخی در توصیف دقیق تر است. دو شاعر در تشبیه گفته اند :

چو دودین آتش کابش به روی اندر زنی ناگه

چو چشم بیدلی کوهی معلق گشته اندر او (طالبیان صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی. 359)

مقایسه هماهنگیتصویرها

یکی از نکته هایی که در شعر گویندگان تا قرن پنجم قابل ملاحظه است و در دوره های بعد اندک اندک از یاد می رود، موضوع هماهنگی تصویرها و عناصر خیال شاعرانه است. در شعر این دوره در مواردی که صور خیال گسترش می یابد ـ و این کار در وصف و بیشتر در تصویرهای طبیعت دیده می‌شود ـ نوعی هماهنگی میان تصاویر شعری گویندگان می توان مشاهده کرد که به تدریج از اهمیت و توجه شاعران بدان کاسته می شود و راز این تناسب میان عناصر خیال در شعر این دوره نسبت به دوره های بعد در این است که ذهن شاعران این عهد به خصوص گویندگانی که تا نیمه اول قرن پنجم می زیسته اند، بیشتر از محیط خارج و از طبیعت موجود و محسوس و مادی کمک می گیرد نه از سنت شعر، و چونکه در نظام طبیعت هماهنگی و ترتیب خاص وجود دارد، تصاویر این گویندگان نیز خود به خود دارای نظام مخصوص است که از هماهنگی اجزای طبیعت سرچشمه گرفته، به تعبیر دیگر باید گفت : از آنجا که شاعر این دوره تجربه شعری خود را در قلمرو طبیعت و زندگی انجام می‌دهد، تصاویر او از هماهنگی بیشتری برخوردارند و در دوره بعد تجربه های شعری از حوزه کلمات و زنجیره گفتار شاعران قبلی مایه می گیرد و در اینجاست که ذهن محور خاصی ندارد و هر کلمه ای می تواند برای او تداعی تصویری، دور یا نزدیک، داشته باشد و حاصل این کار بی نظمی و پریشانی تصاویر شعری گویندگان دوره های بعدی است.

شعر فارسی در این دوره رو به سوی نوعی تزیین که از خصایص زندگی اشرافی است می رود و در مجموع هنر اسلامی در این دوره رو به این مسیر حرکت می کند و از قرن چهارم به بعد زندگی مردم نوعی زندگی تصنعی است و از افراط و تفریط بر آن فرمانرواست. شاعران این دوره تصویر را وسیله‌ای برای القاء معانی ذهنی خود نمی دانند بلکه نوعی تزیین به حساب می آورند که در هر مدیحه‌ای باید از آن تزیین سود جست مانند رنگی که باید بر دیوار یا دری به کار رود، بی آنکه توجه شودباینکه‌آیا‌در‌ساختما٠ ? این دیوار یا این مایه به رنگ نیاز هست واگر هست چه نوع رنگی‌و‌چه اندازه.

این جنبه تزیینی تصویرها، سبب شده است که برای گنجانیدن تصویرهای بیشتر، شاعران به جای آوردن تصویرهای تفصیلی ـ با تمام اجزا تصویر ـ می کوشند از استعاره و صورتهای مشابه آن خلاصه‌تر استفاده کنند. در صورتی که در دوره قبل تصویر بیشتر تفصیلی بود، با ذکر اجزاء و دقایق آن. چنانکه از مقایسه این دو شعر به خوبی می توان تفاوت این دو مرحله را دریافت :

بر پیل گوش قطره باران نگاه کن

چون اشک چشم عاشق گریان غمی شده

گویی که پر باز سپید است برگ او

منقار باز لؤلؤ ناسفته بر چده کسایی (لباب الاباب، 272.)

و : آن قطره باران بر ارغوان بر

چون خوی به بنا گوش نیکوان بر زینبی علوی (لباب الاباب، 275 )

که به تدریج تصویرها روی در کوتاهی دارند و اندک اندک به یک بیت و یک مصرع و حتی نیم مصرع کشیده می شود و یا این تصویر دقیق کسایی از نیلوفر :

نیلوفر کبود نگه کن میان آب

چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار

هم رنگ آسمان و بکردار آسمان

زردیش بر میانه چون ماه ده و چهار

چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد

وز مطرف کبود ردا کرده و ازار کسایی (لباب الاباب، 271.)

که عینا" در این بیت قطران خلاصه شده، و قطران چیزی هم برآن افزوده است، یعنی زمینه غیر تصویری و مدحی هم بر آن علاوه کرده است :

چون سوگوار بداندیش شاه، نیلوفر

در آب غرقه و رخسار زرد و جامه کبود قطران (دیوان قطران تبریزی، 74. )

همان تصویری را که به آن دقت و تفصیل کسایی در شش مصرع آورده بود قطران در یک مصرع خلاصه کرده.

حاصل این طرز تفکر، در شعر نیمه دوم قرن پنجم به طور کامل آشکار می شود و نخستین نشانه های این کار در دیوان عنصری است و اوست که با دید منطقی و ذهن حسابگر خود اغلب از عناصر تصویری شعر دیگران سود جسته و این طرز استفاده او از خیال های قبلی شاعران دیگر، در دوره بعد سرمشق گویندگانی از قبیل لامعی و امیر معزی می شود و آنها تمام کوشش خود را صرف تنظیم و دسته بندی صور خیال پیشنیان خود می کنند و در نتیجه در دیوان آنها، به ندرت به یک تصویر مادر ـ یعنی تصویری که برای اولین بار شاعر میان عناصر آن ارتباط ذهنی برقرار کرده باشد ـ برخورد می‌کنید و از این نظر که هیچ کدام از این تصاویر حاصل تجربه شخصی شاعر نیست، به هیچ روی در نقد شعر ایشان نمی توان به طور قطعی ریشه های روانی این تصویرها را جستجو کرد و در حقیقت نشانه های طبیعت و ضمیر شاعر را در آنها جست، آنگونه که ناقدان اروپایی در بعضی موارد درباره شاعران خود کرده اند و از نظر روانی به جستجو در خصایص تصاویر شعری آنها پرداخته اند مانند نقد کارولاین اسپرگون از تصاویر شکیپیر که درآن به نکات دقیقی از نظر روانی دست یافته است.

بی توجهی شاعران اواخر قرن پنجم و آغاز قرن ششم کار را بجایی می کشد که این تزاحم تصویرها، نوعی تضاد در وصف های شعری این دوره بوجود می آورد، مثلا" در همان لحظه ای که شاعر از تاریکی دلگیر وسیاه شب سخن می گوید، بی آنکه خود بداند، بدون هیچگونه التفاوتی یا تذکری، از شفق سرخ در افق ـ که نشانه غروب یا سپیده دم است و طبعا" با سیاهی وصف شده در تصویر قبلی متضاد ـ سخن می گوید، چنانکه در این وصف از دیوان معزی می خوانیم :

تیره شبی چون هاویه دادی نشان زاویه

چون قطره های روایه، پیدا کواکی بر سما

نور از کواکب کاسته دود از جهان برخاسته

چون مردم بی خواسته عالم از زینت بی نوا

بر جانب مشرق شفق چون لاله بر سیمین طبق

کوکب به گردش چون عرق، بر عارض معشوق ما (دیوان امیر معزی، 50.)

اگر حرکت شعر فارسی را از این نظر ادامه دهیم صورتهای عجیب تری از این ناهماهنگی را خواهیم دید چنانچه در دوره های بعد در شعر عبدی بیگ شیرازی می خوانیم که :

چون موسم دی نسیم شبگیر

از آهن آب ساخت زنجیر

شد قوس قزح کمان نداف

پر گشت ز پنبه قاف تا قاف (عبدی بیگ شیرازی، مجنون و لیلی، 192.)

و شاعر دو تصویر قبلی : قوس قزح و کمان را، در کنار برف و پنبه قرار داده و هیچ ملاحظه این را نکرده است که در وقت باریدن برف، هیچ گاه رنگین کمان پیدا نمی شود و این تضادی را که از نظر واقعیت میان دو تصویر او وجود داشته احساس نکرده است.

کار ناهماهنگی تصویرها، در شعر این دوره به گونه دیگری نیز قابل بررسی است و آن عدم توجه بعضی شاعران، و از سوی دیگر توجه و دقت بعضی است، در مورد طرز استفاده از عناصر خیال و اینکه در هر بابی از چه نوع تصویری باید سود جست. مقایسه شعر فردوسی و اسدی به خوبی می تواند اختلاف کار را در مورد این دو شاعر نشان دهد.

در سراسر شاهنامه، یک تصویر که در آن از عناصر تجریدی و انتزاعی کمک گرفته شده باشد، وجود ندارد در صورتی که گرشاسپ نامه اسدی سرشار است از تشبیهات و استعاراتی که جنبه انتزاعی و تجریدی دارند و اینگونه تصویرها با حماسه هیچ تناسب ندارد.

نکته قابل ملاحظه این است که در شعر فارسی از نیمه دوم قرن پنجم و حتی از اوایل قرن پنجم، اگر از دو چهره خلاق ـ یعنی منوچهری و فرخی ـ بگذریم، کوشش شاعران بیشتر در حوزه ترکیب و تلفیق صور خیال، که میراث گذشتگان است، می باشد نه در قلمرو خلق و ابداع تصویرها و ابداع در عناصر خیال، در شعر شاعران از نیمه دوم قرن پنجم بسیار اندک است و مقایسه وصفهاییکه شاعران اواخر این دوره ـ یعنی لامعی و معزی و حتی مسعود سعد و قطران ـ از طبیعت کرده اند به همان اوصاف در شعر گذشتگان، به خوبی نشان می دهد که هیچ عنصر تازه ای بر عناصرخیال نیفزوده اند و تنها کوشش ایشان متوجه ترکیب همان صور خیال پیشینیان است در صورت های دیگر.( شفیعی کدکنی. محمدرضا صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات187تا219)

مقایسه حرکتوایستایی در صور خیال

شاعری که قلبش با زندگی و طبیعت می تپد با آنکه این همرایی و همسرایی با حیات را ندارد در ارائه تصویرها و ترسیم صور خیال یکسان نیست و بر روی هم شعر هر کسی، به ویژه تصویر او، نماینده روح و شخصیت روانی اوست و بیهوده نیست اگر می بینیم بعضی از ناقدان قدیم، حتی، درشتی و نرمی زبان شعر و الفاظ گویندگان را حاصل طبیعت و خصایص روانی ایشان دانسته اند.

طبیعت زنده و پویا آنگونه که در شعر فارسی شاعران خاص جلوه دارد در شعر دسته ای دیگر دیده نمی شود و در شعر فارسی از آغاز تا پایان قرن پنجم که دوره مورد بررسی ماست هر دو نوع تصویر در بالاترین مرحله ضعف یا قوت خود، نمونه ها دارند.

از آغاز دوره دوم که دوره رشد و تکامل صور خیال است تا تقریبا" پایان دوره سوم به طور کلی، دوره تحرک و پویایی در صور خیال است و ا زآغاز دوره چهارم به بعد دروه ایستایی آغاز می شود.

تحرک و پویایی تصویرهای شعر رودکی، دقیقی (در غیر گشتاسپنامه) کسایی، شاهنامه، منوچهری و فرخی چیزی است که به هنگام مقایسه با ایستایی و سکون تصویرهای شعر ابوالفرج رونی، مسعود سعد سلمان، معزی و ازرقی هروی روشن تر و محسوس تر قابل تحلیل و بررسی است.

کافی است که خواننده ای آشنا دو وصف بهار یا خزان را از دیوان منوچهری یا مورد مشابه آن از دیوان عنصری بسنجد. در نخستین تامل درخواهد یافت که وصف یا تصویری که از بهار یا خزان در شعر منوچهری آمده، تصویری است که با حرکت و جنبش زندگی همراه است یعنی به طبیعت زنده نزدیک است، اما تصویری که عنصری ارائه می دهد تصویری است مرده و ایستاده و ملال آور، گویی که از پشت شیشه ای تاریک و کدر شبحی از بهار یا خزان را به زحمت نشان داده. آنهم شبحی از عکس آن، نه شبحی از اصل طبیعت را. اما شعر منوچهری پویا است و نزدیک به واقعیت هستی با اینکه هزاران مرحله از نفس آن واقعیت به دور است.

نخستین عاملی که در تحرک یا ایستایی تصویرها می توان تشخیص داد میزان نزدیکی شاعر به تجربه‌های خاص شعری است. شاعری که صور خیال خود را از جوانب مختلف حیات و احوال گوناگون طبیعت می گیرد، با آنکه از رهگذر شعر دیگران یا کلمات، با طبیعت و زندگی تماس برقرار می کند، اگر چه ذهنی خلاق و آفریننده و آگاه داشته باشد، وضعی یکسان ندارد.

همین تفاوت در نزدیکی و دوری طبیعت است که باعث می شود، عموما"، در تشبیهات حرکت و جنبش بیشتر از استعاره ها باشد. مقایسه این تصویر از یک موضوع می تواند تا حدی روشنگر این بحث باشد. وصفی از آغاجی شاعر اواخر قرن چهارم درباره برف و تصویر آن :

به هوا نگر که لشکر برف

چون کند اندر اوهمی پرواز

راست همچون کبوتران سپید

راه گم کردگان ز هیبت باز (لباب الاباب عوفی، 33.)

با وصفی از قطران شاعر اواخر قرن پنجم باز هم از باریدن برف که از نظر وزن هر دو در یک بحرند و از نظر قافیه محدودیت ردیف ندارند تا باعث تنگنای بیان شده باشد بخصوص که شعر قطران قافیه ای وسیع تر دارد :

تا سر دشت و کوه سیمین گشت

باد دیماه گشت چون سوهان

لاجرم در میان سونش سون

دامن کوهسار گشت نهان (دیوان قطران تبریزی، 254.)

در آغاز قرن پنجم، فرخی سیستانی ـ تا آنجا که مدارک موجود نشان می دهد، بی سابقه قبلی از نظر قالب شعری ـ آمد و باریدن ابری را اینگونه با تصویرهای پویا و متحرک ارائه داده است :

بر آمد قیر گون ابری ز روی قیر گون دریا

چون رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی، میان آب آسوده

چو گردان گردبادی، تند گردی تیره اندر وا

پس از او سه شاعر دیگر، از گویندگان بزرگ اواخراین دوره که یکی از آنها در حقیقت مقدار کمی از عمرش را در این دوره گذرانیده و باید او را از شاعران دوره بعدی به شمار آورد؛ یعنی امیر معزی ـ هر کدام کوشیده اند تا این تصویر را در شعر خود بازسازی کنند در همین قالب و درحوزه خاص شعر خاص شعر فرخی. مسعود سعد سلمان گفته ا ست :

سپاه ابر نیسانی ز دریا رفت بر صحرا

نثار لؤلؤ لالا به صحرا برد از دریا

چو گردی کش برانگیزد سم شبدیز شاهنشه

ز روی مرکز غبرا به روی گنبد خضرا (دیوان مسعود سعد سلمان، 21)

و پس از او، در شعر ازرقی هروی، می خوانیم :

چه جرم است اینکه هر ساعت ز روی نیلگون دریا

زمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا

چون در بالا بود باشد به چشمش آب در پستی

چو در پستی بود باشد، به کامش دود بر بالا (دیوان ازرقی هروی، 1)

و معزی که نماینده تصویرهای مکرر و تقلیدی است گوید :

بر آمد ساجگون ابری ز روی ساجگون دریا

بخار مرکز خاکی نقاب قبه خضرا

چو پیوندد به هم گویی که در دشت است سیمابی

چو از هم بگسلد گویی مگر کشتیست در دریا (دیوان امیر معزی، 29)

با توجه به اینکه اجزای خیال و عناصر تصویر در شعر این گویندگان، پس از فرخی، تقریبا" تازگی ندارد، یعنی یا عین خیال های او را از همین شعر خاص گرفته اند یا از خیالهایی که فرخی و معاصرانش (منوچهری و پیش از او شاعران قرن چهارم) در اشعار دیگر داشته اند، ترکیب کرده اند و تصویری که این سه شاعر از همان موضوع داده اند به علت عدم تماس مستقیم گویندگان شان با طبیعت، در سنجش با تصویرهای فرخی، سخت ایستاده و مرده است.

در شعر منوچهری اغلب موارد یک سوی خیال شاعر، انسان یا جانوری زنده است و آن سوی دیگر، طبیعت مرده و بدینگونه در طبیعت مرده نیز، با سنجش و مقایسه، حرکت و جنبش ایجاد می کند :

ابر سیاه، چون حبشی دایه ای شده است

باران چون شیر و لاله ستان کودکی به شیر

گر شیر خواره لاله سرخ است، پس چرا

چون شیر خواره بلبل کوهی زد صفیر ! (شفیعی کدکنی. محمدرضا صور خیال در شعر فارسی. خلاصه صفحات250تا 264)

مقایسهعنصر رنگ و مساله حسامیزی

اگر چه آثار صوفیه، بیش و کم از نظر عناصر خیال به طور میراثی متاثر از عناصر خیال شاعران این دوره و بر روی هم متاثر از شعر اشرافی است ولی مطالعه در آثار صوفیه و شعر ایشان به خوبی می تواند ما را راهنمایی کند به اینکه در آنجا تاثیر مستقیم حکومت اشرافی وجود ندارد و به طور طبیعی عناصر خیال از زندگی عادی مردم گرفته می شود و اگر مایه های اشرافی در دید شاعران صوفی دیده شود به احتمال قوی چیزی است که از مواریث این دوره و شعرهای درباری دوره های بعد است. مثلا" مقایسه بهار در شعر مولوی با بهار در شعر عنصری یا یک شاعر درباری دیگر به خوبی نشان می دهد که تصویرهای هر کدام با یکدیگر چه تفاوتهایی دارد و نسبت اجزاء سازنده عناصر ساختمانی تصویر، از نظر وجود عناصر زندگی اشرافی و غیر اشرافی، چه تفاوتهایی دارد.

بی آنکه انتخابی در کار باشد، به طور عادی، می توان این تصویر بهار را از دیوان عنصری با تصویر بهار در شعر مولوی مقایسه کرد:

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود

تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

باد همچون کلبه بزاز پر دیبا شود

باد همچون عبله عطار پر عنبر شود

سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همی

باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود

روی بند هر زمینی حله چینی شود

گوشوار هر درختی رشته گوهر شود (دیوان عنصری، 17)

که سخن از دیبا و عنبر و سیم سپید و حله چینی و رشته گوهر است و اینها همه چیزهایی است که در زندگی اشرافی آن روزگار وجود داشته و مردم عادی را حتی دیدار آنها، از دور، به دشواری حاصل می شده است. ولی بهار شعر مولوی به گونه ای دیگر است و عناصر تصویر در شعر او، از اینگونه عناصر اشرافی نیستند :

بهار آمد، بهار آمد، بهار خوش عذار آمد

خوش و سر سبز شد عالم، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان ! که سوسن صد زبان دارد

بدشت آب و گل بنگر که پر نقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسد که : «چون بودی درین غربت ؟»

همی گوید : «خوشم زیرا خوشیها زان دیار آمد»

سمن با سرو می گوید که : «مستانه همی رقصی»

بگوشش سرو می گوید که : «یار بردبار آمد» (شفیعی کدکنی. محمدرضا. صور خیال در شعر فارسی.294تا295)

مسئله تشخیص

یکی از زیباترین گونه های صور خیال در شعر، تصرفی است که ذهن شاعر در اشیاء و در عناصر بی جان طبیعت می کند و از رهگذر نیروی تخیل خویش بدانها حرکت و جنبش می بخشد و در نتیجه هنگامی که از دریچه چشم او به طبیعت و اشیاء می نگریم، همه چیز در برابر ما سرشار از زندگی و حرکت و حیات است. بسیاری از شاعران هستند که طبیعت را وصف می کنند اما کمتر کسانی از آنها می توانند، این وصف را با حرکت و حیات همراه کنند. و به گفته کروچه طبیعت در برابر هنر ابله است و اگر انسان آن را به سخن در نیاورد گنگ است. (شفیعی کدکنی. محمدرضا. صور خیال در شعر فارسی. 150)

قابل توجه است که مساله تشخیص در ادب فارسی، و به طور کلی در ادبیات همه ملل، صورتهای گوناگون و بی شماری دارد که نمی توان به دسته بندی آن پرداخت، شاید کوتاهترین شکل آن، همان نوعی باشد که به عنـوان استعاره مکنیه قدما از آن یاد کرده اند و در تعبیرات رایج زبان از قبیـل‌ «دست روزگار» فراوان دیده می شــود و نوع گسترده آن اوصافی است که شاعران از طبیعت دارند از قبیل :

بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

کرده است رای تاختن و قصد کارزار

وینک بیامده ست به پنجاه روز بیش

جشن سده، طلایه نوروز و نوبهار(دیوان منوچهری،290)

که جنبه تفصیلی دارد و در سراسر این وصف، موضوع تشخیص طبیعت در چهره انسان، جزء به جزء نمایش داده شد است و بعضی شاعران به صورتهای اجمالی تشخیص روی آورده اند و بعضی مانند منوچهری به صورتهای تفصیلی آن و این مساله سیری طبیعی دارد. (شفیعی کدکنی. محمدرضا صور خیال در شعر فارسی. 155و156)

جمع بندی

علاقه به طبیعت به دوره خاصی از زندگی مربوط نمی شود، بلکه افراد در هر دوره از زندگی از طبیعت نوعی برداشت می کند. عواملی که در برداشت از طبیعت موثر است عبارت است از نژاد، طبقه، آب و هوا، وضع زندگی و جایگاه اجتماعی هر فرد و همین طور اجتماعی که در آن زندگی می کند.

شاعری که در حاشیه کویر و در شهری دور افتاده بزرگ شده با شاعری که در میان طبیعت سرسبز و آرام شهری بزرگ بالیده نمی تواند برداشت مشابهی درباره طبیعت داشته باشد.

البته طبیعت در سنین مختلف تاثیرهای گوناگون بر روی انسان، مخصوصا" انسانی که با هنر سر و کار دارد، می گذارد. طبیعت در چشم جوانی که عاشق است و میانسالی که عمری پشت سر نهاده فرق می کند.

به نظر می رسد سه گونه طبیعت گرایی در بین شاعران رواج داشته است :

پالف. طبیعت گرایی تقلیدی : در این نوع شعر شاعر از طبیعت گرایان دیگر تقلید می کند که نمونه بارز آن شعر برخی از شاعران سده های آغازین است که تقلید از تصویر سازیهای شاعران عرب است و توصیف " اطلال" و "دمن" و بیابان و کاروان شتران و نمونه هایی که نه با محیط زیست و نحوه زندگی شاعر منطبق بود و نه شاعر آن منظره ها را دیده بود. همین طور درشعر برخی از شاعران این روزگار، که بی آن که با طبیعت آشنا باشند و حتی شناختی مختصر از طبیعت و جلوه های گوناگون آن داشته باشند، به تقلید ا زشاعران طبیعت گرا از روستا و پدیده‌‌های طبیعت دم می زنند.

ب. طبیعت گرایی توصیفی : در این نوع، شاعر خواه معاصر باشد و خواه گذشته در مقابل پدیده طبیعی می ایستد و مثل گزارشگری آنچه را که می بیند وصف می کند. این وصفها گاهی بسیار دقیق است و حاکی از دقت نظر شاعر، اما به هر حال وصف است و از حد وصف تجاوز نمی‌کند. در چند دهه قبل که طبیعت گرایی توصیفی ذهن و زبان شاعران سیاسی را نیز به خود مشغول کرده بود، شاعر گاهی از فقیری سخن می گفت که بی خانمان است و با تن پوش پاره در برف راه می‌رود و سرانجام کنج دیوار یا نبش کوچه ای آسمان برای او کفنی تدارک می بیند و او را زیر برف دفن می کند !

طبیعت گرایی تالیفی یا تاویلی : در این نوع شاعر با طبیعت است، خواه به گونه تالیفی یعنی دوست بودن و الفت داشتن و خواه به گونه تاویلی یعنی تعبیر و تفسیر کردن. از این رو نمی توان گفت شاعر آنچنان با طبیعت در آمیخته است که خود را ا زآن جدا تصور نمی کند و هم از پدیده‌های طبیعت برای بیان رساتر منظور خود کمک می طلبد. گاهی از پدیده ای به عنوان نماد استفاده می کند و گاهی به عنوان تمثیل. گاهی پدیده ای را چنان گسترش می دهد و به گونه ای عام مطرح می کند که جامعه یا جامعه هایی را در بر می گیرد و به صورت مثل در می آید و به مناسبت بر زبان جاری می شود.

شاعری که این گونه به طبیعت می نگرد نه تنها با شکل ظاهری بلکه با اجزای طبیعت و کارکرد گوناگون پدیده های آن آشنا هست. و گاهی. حتی. مفهوم نمادین و فولکوریک هر پدیده را نیز می‌شناسد و به هنگام از آن در ارتقای زبان وبیان شعری خود استفاده می کند.

تفاوت ناظمی که از دور به طبیعت می نگرد و با انواع صنایع بدیعی و بازی با لغات قصیده ای در وصف بهار یا توصیف خزان می سراید ـ کاری که بسیاری از ناظمان سنتی عمری در آن تلف کرده اند ـ با شاعری که مانند نیما عطر و طعم و صدای طبیعت در شعر او تجلی می کند در همین آگاهی از پیوستگی با طبیعت و همبستگی با آن است. اما این آگاهی درجات و جلوه های گوناگون دارد. برای مثال از یک طرف منوچهری را داریم که غرق تماشا و توصیف عاشقانه زیبایی های طبیعت است و هر چیز را چنان حاضر و بی واسطه می بیند که مجالی برای تفسیرها و تعبیرهای گوناگون نمی گذارد و در شعر او عشق همین عشق انسانی و باده، همین باده انگوری است. در طرف دیگر حافظ را داریم که طبیعت در شعر او جنبه نمادی و سمبلیک دارد و آن هم به حدی است که هنوز بعد از صدها سال بحث در این است که آیا شراب در شعر او واقعا" شراب است یا ابزاری برای بیان مطلب عرفانی و اجتماعی. در شعر معاصر نیز از یک طرف نیما را داریم که در شعر او همه مرغکان و گل و گیاه شمال نغمه سر می دهند و می رویند و محمل مستقیم و غیر مستقیم اندیشه های او می شوند و از طرف دیگر شاملو را که در شعر او طبیعت از درون جامعه شهری سرک می کشد و این شهر و ذهنیت انسان شهری است که به طبیعت می نگرد و آن را ابزار بیان خود می کند.

تا قرن نوزدهم این حضور طبیعت در شعر و اصولا" در همه هنرها تجلی داشت. اما در قرن ما و در شعر بسیاری از شعرا، دیگر مظاهر صنعتی شعری جای طبیعت بکر را گرفته است. شعر یک شاعر شهرنشین که با سرسام صدا و صنعت و خیابان و مترو سر و کار دارد، با شعر یک شاعر روستانشین که در آرامش سکوت و کشاورزی و جدول و جویبار، شب و روز می گذراند، تفاوت بسیار وجود دارد. اگر چه گاه همین تفاوت را در شعر دو شاعر شهر نشین نیز به وضوح می توانیم دید. مثلا" تفاوت میان شعر " فروغ فرخزاد " و شعر "سهراب سپهری" " فروغ" نکوهشگر، " فروغ " همه اضطراب و اعتراض و بیگانه با طبیعت و "سهراب ستایشگر، "‌سهراب" همه تسلیم و تکریم و آشنا با طبیعت. (طبیعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسینی؛90)

منابعومآخذ:

براهنی.رضا.طلا درمس(درشعروشاعری). زریاب؛ 1380

حاکمی. اسماعیل. برگزیده اشعاررودکی. منوچهری. اساطیر؛1376

سید. جعفر. خلاصه سبک شناسی انواع شعر پارسی. تربیت؛ 1376

شاه حسینی. مهری. طبیعت و شعر در گفتگو با شاعران. کتاب مهناز؛ 1380

شفیعی کدکنی. محمدرضا. صور خیال درشعرفارسی. موسسه انتشارات آگاه؛ 1370

شمیسا. سیروس. سبک شناسی. طلوع فجر اندیشه؛ 1381

شیمل. آنه ماری. شکوه شمس(سیری درآثاروافکارمولاناجلال الدین رومی. شرکت انتشارات علمی وفرهنگی؛ 1371

طالبیان. یحیی. صور خیال در شعر شاعران سبک خراسانی. عمادکرمانی؛ 1379

نوبخت. ایرج. نظم ونثرپارسی در زمینه اجتماعی(ازآغازتانهضت مشروطه).ربیع؛ 1373

مولوی. جلال الدین.کلیات دیوان شمس. تدوین محمدحسین فروزانفر. بهزاد